تبليغاتX
خودم ، بی نقاب : وبنوشته های اغلن

ما در این لاینی که حرکت می کنیم همه اتومبیلها به سمت ما می آیند، عقل سلیم حکم میکند که احتمالاً ما اشتباه حرکت می کنیم ولی رانندۀ ما اصلاً توجهی به این مسائل ندارد و آنچه به ما می گوید این است که راه ما درست است و همه آنهایند که اشتباه می کنند و معمولاً یکی دوتا فحش هم بارشان می کند... راننده خود رانندگی نمی کند ، او فقط می گوید که شما از همین مسیر بروید و کاری هم به این کارها نداشته باشید.کمک راننده ها رانندگی را عهده دارند و هر چندساعت یکبار بطور منظم عوض می شوند ،البته خیلی فرقی هم نمی کند که کدامیک از آنان فرمان اتومبیل را در دست بگیرد ، یکی تندتر و خطرناک تر می رود یکی آهسته و آرام تر. برای مسافرین هم مثل اینکه خیلی اهمیتی ندارد ،فقط بعضی از آنها زیر لب غرغر می کنند ،بقیه هم خوابیده اند.من از این رانندگی می ترسم ، اگر الآن تصادف نکنیم چندساعت دیگر تحقق حادثه حتمی است.من فقط می توانم به کناردستیم و همراهان جلویی و عقبیم و هر آنکه گوشش با من است بگویم که چه خبر است ،کار دیگری از من ساخته نیست؛ مگر آنکه خدا معجزه کند و ما را زنده از اینجا برهاند که باز عقل من حکم میکند که خدا معجزه ای نخواهد کرد مگر با دست خودمان.

اُغـلُن- سی ام خرداد87

نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 23:39  توسط اُغلُن  | 

جلوی قانون پاسبانی دم در قد برافراشته بود.یک مرد دهاتی آمد و خواست که وارد قانون بشود.ولی پاسبان گفت اجالتاً نمی تواند بگذارد داخل شود.آن مرد به فکر فرو رفت و پرسید آیا ممکن است که بعد داخل شود.پاسبان گفت :« ممکن است اما نه حالا».پاسبان از جلوی در که همیشه چهارتاق باز بود رد شد و آن مرد خم شد تا درون آنجا را ببیند.پاسبان ملتفت شد،خندید و گفت: « اگر با وجود دفاع من اینجا آنقدر تو را جلب کرده،سعی کن که بگذری اما بخاطر داشته باش که من توانا هستم و من آخرین پاسبان نیستم.جلوی هر اتاقی پاسبان تواناتر از من وجود دارند،حتی من می توانم طاقت دیدار پاسبان سوم بعد از خود را در بیاورم.»

مرد دهاتی منتظر چنین اشکالاتی نبود؛ آیا قانون نباید برای همه و به طور همیشه در دسترس باشد. اما حالا که از نزدیک نگاه کرد و پاسبان را در لباده ی پشمی با دماغ نوک تیز و ریش تاتاری دراز و لاغر و سیاه دید،ترجیح داد که انتظار بکشد تا به او اجازه دخول بدهند.پاسبان به او یک عسلی داد و او را کمی دورتر ار در نشانید. آن مرد آنجا روزها و سالها نشست. اقدامات زیادی برای اینکه او را داخل بپذیرند نمود و پاسبان را با التماس و درخواست هایش خسته کرد.گاهی پاسبان از آن مرد پرسش های مختصری می نمود.راجع به مرز و بوم او و بسیاری از مطالب دیگر از او سوالاتی کرد ولی این سوالات از روی بی اعتنایی و به طرز پرسش های اعیان درجه اول از زیردستان خودشان بود و بالاخره تکرار میکرد که هنوز نمی تواند بگذارد که او رد بشود.آن مرد که به تمام لوازم مسافرت آراسته بود به همه وسایل به هر قیمتی که بود متشبث شد برای آنکه پاسبان را از راه به در ببرد. درست است که همه را قبول کرد ولی افزود : «من فقط می پذیرم برای اینکه مطمئن باشی چیزی را فراموش نکرده ای.»

سالهای متوالی آن مرد به پاسبان نگاه میکرد.پاسبان های دیگر را فراموش کرد. پاسبان اولی در نظر او یگانه مانع می آمد.سالهای اول به صدای بلند و بی پروا به طالع شوم خود نفرین فرستاد. بعد که پیرتر شد اکتفا کرد که زیر دندان هایش غرولند کند.بالاخره در حالت بچگی افتاد و چون سالها بود که پاسبان را مطالعه میکرد تا کک های لباس پشمی او را هم می شناخت،از کک ها تقاضا میکرد که کمکش بکنند و کج خلقی پاسبان را تغییر بدهند،بالاخره چشمش ضعیف شد به طوریکه در حقیقت نمی دانست که اطراف او تاریک شده است و یا چشمهایش  او را فریب می دهند.ولی حالا در تاریکی شعله باشکوهی را تشخیص میداد که همیشه از در قانون زبانه می کشید.اکنون از عمر او چیزی باقی نمانده بود.قبل از مرگ تمام آزمایش های این همه سالها که در سرش جمع شده بود یه یک پرسش منتهی می شد که تاکنون از پاسبان نکرده بود.به او اشاره کرد زیرا با تن خشکیده اش دیگر نمی توانست از جا بلند شود.پاسبان در قانون ناگزیر خیلی خم شد چون اختلاف قد کاملاً به زیان مرد دهاتی تغییر یافته بود و او از پاسبان پرسید :« اگر هر کسی خواهان قانون است،چطور در طی این همه سالها کس دیگری به جز من تقاضای ورود نکرده است؟» پاسبان که حس کرد این مرد در شُرف مرگ است برای اینکه پرده صماخ بی حس او را بهتر متأثر کند در گوش او نعره کشید : « از اینجا هیچ کس به جز تو نمی توانست داخل شود، چون این درِ ورود را برای تو درست کرده بودند. حالا من می روم و در را می بندم.»

 

جلوی قانون اثر فرانتس کافکا (ترجمه صادق هدایت/مجموعه دیوار)

نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 23:2  توسط اُغلُن  | 

سر یکی از کلاسهای عمومی (یکی از دروس مربوط به مسائل دینی)کنفرانس داشتم.در مورد سرگذشت گذشتگان در قرآن کریم صحبت میکردم. در این زمینه من نظر شخصی خودم را ابراز کردم که :

« دخالت خدا در احوال بندگانش بواسطه قوانینی است که بر دنیا حاکم ساخته و اینطور نیست که خدا خارج از این سنتها و روابط علی و معلولی در احوال بندگانش دخالت کند.من معتقد نیستم که خدا بر اقوام گذشته که منحرف شده اند عذاب الهی بفرستد و آنها را نابود کند؛ البته چرا معتقدم به این مسأله که اگر قومی راه انحراف پیش گرفت نابود می شود منتها نه با زلزله و سیل و صاعقه. خدا با بندگانش رابطه قهرآمیز ندارد که اگر خطایی از آنان سر زد عذابش را بر آنان فرو فرستد. نابودی قوم منحرف نتیجه طبیعی عمل آنهاست که بواسطه همان قوانینی است که خدا در جهان حاکم کرده.مثلاً اندیشه ها و مکاتب مختلف در قرن گذشته که چون از اساس و بنیه دچار ضعف و مشکل بوده اند و بیراهه رفته بودند درنهایت از بین رفتند و متلاشی شدند. من اعتقادی به این اندیشه های مردم ندارم که اگر در فلان نقطه ای سیلی آمد ، اگر زلزله ای آمد و عده زیادی کشته شدند عذاب الهی است. خدا انسانها را در دنیا آزاد گذاشته تا راه خودشان را خود برگزینند خواه میخواهند راه صحیح انتخاب کنند و شکرگزار باشند ،خواه میخواهند ناسپاس باشند و مبطل را برگزینند.»

استاد گفت :« منظورت از این حرفها چیه؟ یعنی تو میخوای بگی قرآن اشتباه میکنه و تو داری درست میگی؟خود خدا گفته که این عذابها بخاطر عمل اونها بوده؟ آدم های بزرگتر از تو از اینجور حرفها نمی زنند و...»

گفتم :« نه ،من به اونچه تو قرآن اومده معتقدم منتها دیدم نسبت به مطالبش فرق میکنه.»

استاد گفت :« بسه دیگه ، کافیه ! نمیخواد ادامه بدی، بفرما بشین. »

استاد نگاهش رو به سمت بچه ها کرد و گفت: « درسته که ما اینجا این فرصت رو بهتون دادیم که بیاین و حرف بزنین و کنفرانس بدین ولی دلیل نمیشه که هرچی میخواید بگید ، حرفاتون باید منطق داشته باشه ، نمیشه که به بهانه اینکه دارید مطلبتون رو میگید و نظرشخصیتونه به مقدسات توهین کنید که! اگر قرار باشه اینجوری رفتار کنید دیگه نمیزارم کسی کنفرانس بده...»

 

در نهایت کنفرانس من نه تنها هیچ کمکی به نمره این درس من نکرد که باعث شد علاوه بر صفری که گرفتم ،دید استاد هم نسبت به من عوض شود که احتمالاً روی نمره پایان ترم من هم موثر خواهد بود.

 

اُغـلـُـن- هجده خرداد 87

www.Fekrestan.blogfa.com

 

·          درمورد عکس :

منبع    : مجله نشنال جئوگرافی- ژوئن2005

عکاس : جی دیکمن

 

نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 0:6  توسط اُغلُن  | 

من به خدا معتقدم و به وجودش ایمان دارم .ولی خدای من خدایی است که من را آزاد گذاشته و آزادی تفکر و عمل را به من داده است.او بر من که در تفکراتم  بیراهه رفته ام و به همین خاطرهم اشتباه عمل کرده ام ایرادی نمی گیرد و تنها عقوبتش برای غلطی است که من درستش را می دانستم. خدای من راه را اگر بواسطه دین به من نشان داده  و اگر آن را راه نجات قرار داده و برنامه زندگیم ساخته ، بر من که نمی توانم آن را بفهمم ایرادی نمی گیرد و گناهی نیست بر من اگر به تفکری دیگر بگرایم و روشی را که میدانم چیست بر روشی که نمی دانم چیست برتری بدهم. خداوند من، مرا در مطالعه در هر زمینه ای آزاد گذاشته و تفکرم را محدود نکرده است.خدای من خواندن را دوست میدارد چه خوب و چه بد ، چرا که بد در مقابل خوب خود را نشان میدهد و خدایم میخواهد که من خوب را خودم تشخیص دهم .خدای من شک کردن را حرام نکرده و آن را واسطه شناخت خود قرار داده است . چنانچه اگرمن برخدایی که فراتر از وهم من است نتوانستم آنطور که هست ایمان بیاورم بر من گناهی نخواهد بود زیرا که او فراتر از وهم من است.

اُغلـُـن- 15خرداد87

------------------------------------------------------

 

نادر ابرهیمی

 

 نادر ابراهیمی درگذشت

۱۶خرداد۸۷

http://naderebrahimi.info

نوشته شده در  شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 0:5  توسط اُغلُن  | 

دوستی در اسلام

قرآن کریم ؛سوره حشر :

 

رَبَّنااِغفِرلَنا وَلِاخوانِنا اَلَّذینَ سَبَقونا بِالایمان ولا تَجعَل فِي قُلوبَنا غِلّاً لِلَذینَ امَنوا

رَبَّنا اِنَّکَ رَئوفٌ الرَّحیم

 

خداوندا ، ما را و برادرانمان را که در ایمان از ما سبقت گرفتند بیامرز

و در قلبهایمان کینه ای نسبت به کسانیکه ایمان آورده اند قرار مده

که خدایا تو رئوف و مهربانی

 

نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 0:22  توسط اُغلُن  | 

چندی وقتی است هر شب آقایی چاق و تپل و عینکی ، خسرو معتضد نام درشبکه دو حاضر میشود و برای مردم داستان تعریف میکند هرچندکه در معرفی ایشان در زیرنویس برنامه مورخ درج می شود اما من تاریخ را فاتحان می نویسندمعتقدم مورخ به کسی می گویند که تاریخ را آنگونه که هست نه آنگونه که ما می خواهیم روایت کند ، وظیفه یک مورخ بیان بدی همراه با خوبیهای گذشتگان است. اما معتضد هر شب نزدیک به 10 دقیقه آنچه باب میل حاکمین است بر زبان می راند. من طرفدار و وابسته به هیچ گروهی نیستم و در مقام دفاع از نظام  سیاسی خاصی هم برنمی آیم ولی به هر حال نمی توانم ببینم آنچه با نام تاریخ به مردم عرضه می شود یک سری دروغ و خیالبافی است. زمانی که آقای معتضد در مورد اقدامات رضاشاه پهلوی سخن میگفت اوج فاصله گیری وی از وظیفه اش بود. اگر وقت اجازه می داد و وضعیت درس هایم سبکتر بود حاضر بودم هر شب مستند و مستدل خلاف گفته هایش را اثبات کنم(هر چند که او باید گفته هایش را اثبات کند نه من). این آقای مورخ در مورد راه آهن سراسری کشور که رضاشاه آن را صرفاً با اتکا به درآمدهای مالیاتی و بدون بهره گیری از منابع نفتی طی چندسال کوتاه احداث کرد و بندرشاه (بندرترکمن) واقع درساحل دریای خزر را به بندر شاهپور(بندر خمینی) در خلیج همیشه فارس متصل کرد ، بیان میداشت که حتی یک نکته مثبت در آن دیده نمی شود.  ولی به نظر من یک پسربچه دبستانی هم میتواند نقش مهمی را که متصل شدن دریای خزر به آبهای آزاد در جنوب کشور ایفا میکند را درک کند . اما آقای معتضد یا خود نمی فهمد یا مخاطبینش را نفهم انگاشته است. جالب اینجاست که هر جلسه هم قبل از تعریف داستانش یکی دو دقیقه در مورد اینکه همه مردم کشور از من تعریف می کنند و به من علاقه دارند و ... صحبت میکند و جالبتر اینجاست که مخالفینش را افرادی بی سواد و مزدور و خائن و ... قلمداد میکند ،حتی یکبار افراد امثال من را که تحمل شنیدن اکاذیبش را نداشتیم، حشرات الارض خطاب کرد. مطمئناً لقب نهادن برای خسرو معتضد کار سختی نیست و میشود بدون هبچ گونه تأملی و بصورت بداهه القاب مختلفی برای او گذارد اما به هرحال نبایستی فراموش کنیم که از کوزه همان برون تراود که در اوست.

اُغـلُن- هشت خرداد 87

www.fekrestan.blogfa.com

نوشته شده در  چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 23:8  توسط اُغلُن  | 




 

 استفاده از کلیه مطالب این وبلاگ ،تنها با ذکر منبع بلامانع خواهد بود.