من میدانم که سهراب شهر خود را گم کرده بود،من این را میدانم اما من هنوز آنجا نرسیده ام. من خودم را گم کرده ام.البته دقیقا هم نمی دانم که آیا قبلا خودم را می شناختم که اینک گم کرده باشم یا نه! من به جستجوی خودم در اندیشه های گوناگونم،من خودم را می جویم،ولی نمی یابم ، من خودم را در اشخاص دیگر می جویم، من تقاضای کمک دارم ، عاجزانه از دیگران که خود را شناخته اند ؛ولی مثل اینکه آنها نمی خواهند به من کمکی کنند. من اینک مانند کودک گمشده در پیاده روی شلوغ شهری هستم که گریان به سمت مردمان میرود به امید اینکه شاید مادرش را یابد اما دست و پای هر که را میگرد ، او را پس می زند. من به سمت افکار مختلف روانم،ولی سکونتگاهی نمی یابم که ساکن شوم،من بدنبال آن انسانم که یافت نمی شود و اگر بگوئید که این خواسته بزرگ است باید بگویم که من آنرا قبول ندارم و این را که انسان ، انسانیت خود را و راهنمای خوب خود را بیابد ، حق او میدانم که ظالمانه از او گرفته اند و اینکه چه کسی این حق را گرفته ،نمیدانم و آن انسان کامل را هم نمی شناسم و خودم را هم همینطور.شاید روزی توانستم خودم را همانطور که هستم بشناسم و اگر می کوشید در بین نوشته هایم من را بشناسید باید بگویم که سخت در اشتباهید که من هنوز شکل نگرفته ام.
اُقلُن- 25/9/86
من اگر آدم خوبی نیستم ، من اگر مهربان نیستم ، من اگر یک آدم مزخرفیم، اگر اندیشه هایم مشکل دارد ، اگر عقلم ناقص است ، اگر دیوانه ام ، اگر بداخلاقم ، اگر بی جنبه ام ، اگر خیلی سبکم ، اگر خیلی سنگین و جدی ، اگر بی خیالم، اگر بدبینم ، اگر زیادی خوشبینم ، اگر زشتم ، اگر بد قیافه ، اگر هیکل من بدفرم است ، اگر افکارم بچه گانه ، اگر مضحکم ، اگر بی دین، اگر بد دین ، اگر هزار و یک اگر دیگر ؛
مشکل از من نیست ، مشکل خود تویی!
اُقلُن- 22/9/86
21 آذر زادروز احمد شاملو را گرامی میداریم ؛
- شعر : از زخم قلب آبائی( آبائی یا امان جان ، نام شهیدی در افسانه های ترکمن) ؛
دختران ِ دشت!
دختران ِ انتظار!
دختران ِ اميد ِ تنگ
در دشت ِ بيکران،
و آرزوهای بيکران
در خُلقهای تنگ!
دختران ِ خيال ِ آلاچيق ِ نو
در آلاچيقهايي که صد سال! ــ
از زره ِ جامهتان اگر بشکوفيد
باد ِ ديوانه
يال ِ بلند ِ اسب ِ تمنا را
آشفته کرد خواهد...
□
دختران ِ رود ِ گِلآلود!
دختران ِ هزار ستون ِ شعله به تاق ِ بلند ِ دود!
دختران ِ عشقهای دور
روز ِ سکوت و کار
شبهای خستهگي!
دختران ِ روز
بيخستهگي دويدن،
شب
سرشکستهگي! ــ
در باغ ِ راز و خلوت ِ مرد ِ کدام عشق ــ
در رقص ِ راهبانهی شکرانهی کدام
آتشزدای کام
بازوان ِ فوارهيي ِتان را
خواهيد برفراشت؟
□
افسوس!
موها، نگاهها
بهعبث
عطر ِ لغات ِ شاعر را تاريک ميکنند.
دختران ِ رفتوآمد
در دشت ِ مهزده!
دختران ِ شرم
شبنم
افتادهگي
رمه! ــ
از زخم ِ قلب ِ آبائي
در سينهی کدام ِ شما خون چکيده است؟
پستان ِتان، کدام ِ شما
گُل داده در بهار ِ بلوغاش؟
لبهایتان کدام ِ شما
لبهایتان کدام
ــ بگوييد! ــ
در کام ِ او شکفته، نهان، عطر ِ بوسهیي؟
شبهای تار ِ نمنم ِ باران ــ که نيست کار ــ
اکنون کداميک ز شما
بيدار ميمانيد
در بستر ِ خشونت ِ نوميدي
در بستر ِ فشردهی دلتنگي
در بستر ِ تفکر ِ پُردرد ِ راز ِتان
تا ياد ِ آن ــ که خشم و جسارت بود ــ
بدرخشاند
تا ديرگاه، شعلهی آتش را
در چشم ِ باز ِتان؟
□
بين ِ شما کدام
ــ بگوييد! ــ
بين ِ شما کدام
صيقل ميدهيد
سلاح ِ آبائي را
برای
روز ِ
انتقام؟
۱۳۳۰
ترکمنصحرا ـ اوبهی سفلي
دست رد( فرانتس کافکا )
Die Abweisung Franz Kafka
هر وقت دختر خوش بر و رویی می بینم و خواهش کنان می گویم :«لطف کن و با من بیا» و او بی هیچ اعتنایی از کنارم می گذرد،منظورش این است که :
« تو امیرزاده ای نیستی با نامی بلندآوازه، تو آمریکایی ای نیستی با شانه های پهن و قد و قواره ای سرخ پوستی،با چشمانی صاف و ملایم، با پوستی که نسیم چمنزار و رودخانه ی غلتان آن را نوازش کرده باشد. تو به دریاهای پهناوری که نمیدانم کجا باید سراغشان را گرفت سفر نکرده ای و بر آب آن دریاها نرانده ای. بنابراین چرا باید من،دختری به این زیبایی ، با تو بیایم؟»
«فراموش نکن تو سوار بر اتومبیلی نرم،پیچ و تاب خوران، از خیابان نمی گذری. من خادمانی نمی بینم که با جامه های پرزرق و برق همراهی ات کنند، مردانی که زیر لب ستایش ات کنند و با نظم و ترتیب در یک نیم دایره پشت سرت گام بردارند. سینه هایت درون جامه خوب جا گرفته اند، ولی ران ها و باسن ات آن اعتدال را تلافی میکنند. تو لباسی از تافته به تن داری با چین های پلیسه ای که پاییز گذشته واقعاً مایه ی شادی همه ی ما بود، با این همه – با این خطر مرگی که به تن کشیده ای – گه گاه لبخند به لب می آوری.»
« بله،ما هر دو راست می گوییم، و برای آنکه به گونه ای انکار ناپذیر بر این واقعیت واقف نشویم، بهتر است هر کدام تنها به خانه برویم .»
روزي ما دوباره کبوترهايمان را پيدا خواهيم کرد
ومهرباني دست زيبايي را خواهد گرفت
روزي که کمترين سرود
بوسه است
و هر انسان
براي هر انسان
برادريست
روزي که ديگر درهاي خانه شان را نمي بندند
قفل
افسانه ائيست
و قلب
براي زندگي بس است
روزيكه معناي هر سخن دوست داشتن است
تا تو به خاطر اخرين حرف دنبال سخن نگردي.
روزيکه آهنگ هر حرف زندگيست
تا من به خاطر آخرين شعر رنج جست و جوي قافيه نبرم.
روزي که هر لب ترانه ايست
تا کمترين سرود بوسه باشد
روزي که تو بيايي براي هميشه بيايي
و مهرباني با زيبايي يکسان شود
روزي که ما دوباره براي کبوترهاي مان دانه بريزيم
و من آن روز را انتظار ميکشم
حتي روزي
که ديگر
نباشم
(احمد شاملو)
داشتم خواب می دیدم. دیدم که تنها در یک دنیایی دیگر هستم ، دنیایی بود که نمی خواست زیباییش را بفروشد به مردمانش. مردمانش کار میکردند،با هم دوست بودند، به هم که می رسیدند به هم احترام می گذاشتند، به یکدیگر کلک می زدند، پشت سر هم حرف میزند و ... خیلی عجیب بود. نمی دانم من آنجا چه میکردم؟ مگر من هم جزیی از آنان بودم؟ آری من هم از آنان بودم ولی یک فرق با آنها داشتم که باعث میشد بعضی وقتها دلم بگیرد. آنها چیزی بنام مذهب داشتند ، من هم داشتم ولی با آنها فرق میکرد ، نمی دانم چه فرقی فقط میدانم که خیلی باید مهم باشد که آزردن دیگران را بر مذهب خود ترجیح می دادند. مشکل سر آن مذهب نبود، بد ماجرا اینجا بود که همه مردمان آن دنیا ،هریک مذهبی داشتند که مخالفان یکدیگر را نمی پذیرفتند. مذهب از چیزی بنام دین می آمد. دین... دین چیز جالبی است نمی دانم این نیروی عجیب و غریبش را از کجا می آورد که درست و غلط مردم را جادو میکند که مردمش نمی توانند خلاف آن را بپذیرند. دینهای مردمان خوب بود ، مذاهب و ادیان آنجا همه خوب بودند ولی مردمانش بد بودند ، ولی باز هم نمی دانم چرا مردمی که دین خوب داشتند ،چرا خوب نبودند؟ دین بعضی وقتها قشنگ حرف میزد ، دین میگفت : من آمده ام که مردم را به دوستی و مودت و برادری و کمال و... دعوت کنم ولی جالبش آنجا بود که مردمش اینها را یادشان رفته بود و بخاطر همین بد بودند.آنها گویا قرار بوده میوه بچینند ولی آنقدر دور درخت دنبال هم کرده بودند که میوه یادشان رفته بود . آنها فقط با هم دعوا داشتند ، آن هم سر دین ، سر مذهب . خیلی مسخره بود که دینداران در نام دین با هم می جنگیدند و آنچه دین می گفت را گوش میکردند ولی نمی دانم چرا جاهایی که باید آنها را عملی میکردند ،نمی کردند، یعنی به دین عمل میکردند ولی فقط توی قسمتهایی که یه جورهایی دین نبود ، یعنی بعضی قسمتها که نام دین داشت شبیه خرافات شده بود ، نمی دانم شاید آن هم جزء دین بود . ولی می گفتند دین کامل است ، نقصی در آن نیست ، در اینجا پس لابد مردمان تحریفش کرده بودند ولی باز می گفتند دین ما را که نمی شود تحریف کرد ، این دین همان دین کامل است. در اینجا بود که یاد جمله معروف یکی از اساتیدم افتادم که میگفت « ما موندیم قسم حضرت عباسو باور کنیم یا دم خروسو» حالا اینکه کدام آنها درست بود ، من نمی دانم یعنی بیشتر دوست دارم دین تحریف شده باشد چون اگر دین آنها تحریف نشده باشد پس دینشان کامل نبوده ، اِ اِ اِ ... من نباید این حرف را میزدم. در آن دنیا اینگونه بود ، و چه ستیزها،مُهرها بر قلبها و آزردن های دلی که دین از آن به بدی سخن میگفت و خود یکی از عوامل اصلی آن شده بود. احساس کردم یکی از همین مردمان از پشت به من لگد می زند ، برگشتم دیدم پدرم است که گفت:بیدار شو ، صبح شده ! گفتم خدایا شکرت که همه آنها خواب بود و من از دست آن مردمان نجات یافتم ولی نمی دانم چه کسی بود که گفت : « هی یارو ، فکر نکنی خیلی حالیته ، تو هم یکی از همونهایی.»
اُقلُن- آذر 1386
به اقتضای زمان ( آنتوان چخوف )
زن و مردی جوان ، در اتاق پذیرائی که کاغذ دیواری آن به رنگ آبی آسمانی بود، دل داده و قلوه گرفته بودند. مرد خوش قیافه ، جلو دختر جوان زانو زده بود و قسم می خورد :
- بدون شما عزیزم ، نمی توانم زندگی کنم! قسم میخورم که این عین حقیقت است!
و همچنانکه به سنگینی نفس می زد، ادامه داد :
- از لحظه ای که شما را دیدیم ، آرامشم از دست رفت! عزیزم حرف بزنید...عزیزم...آره یا نه؟
زن جوان،دهان کوچک خود را باز کرد تا جواب دهد اما درست در همین لحظه،در اتاق اندکی باز شد و برادرش از لای در گفت :
- لی لی ، لطفاً یک دقیقه بیا بیرون
لی لی از در بیرون رفت و پرسید :
- کاری داشتی ؟!
- عزیزم ،ببخش که موی دماغتان شدم ولی...من برادرت هستم و وظیفه ی مقدس برادری حکم میکند به تو هشدار بدهم ... مواظب این یارو باش، احتیاط کن ... مواظب حرف زدنت باش...لازم نیست با او از هر دری حرف بزنی
- او دارد به من پیشنهاد ازدواج می کند!
- من کاری به پیشنهادش ندارم... این تو هستی که باید تصمیم بگیری، نه من... حتی اگر در نظر داری با او ازدواج کنی، باز مواظب حرف زدنت باش... من این حضرت را خوب میشناسم... از آن پس فطرتهای دهر است! کافیست حرفی بهش بزنی تا فوری گزارش بدهد...
- متشکرم ماکس! ... خوب شد گفتی... من که نمی شناختمش...
زن جوان به اتاق پذیرایی بازگشت.پاسخ او به پیشنهاد مرد جوان «بله» بود. ساعتی کنار هم نشستند، بوسه ها رد و بدل کردند، همدیگر را در آغوش گرفتند و قسمها خورند اما ... اما زن جوان ، احتیاط خود را از دست نداد : جز از عشق و عاشقی ، سخنی بر زبان نیاورد.
شب از نیمه گذشته بود ، ولی هنوز بیدار بودم . فکر میکردم بعد از آن همه فعالیت خیلی زود بخوابم ولی برعکس از شدت خستگی بود که فکرهایم من را رها نمیکرد و دوست داشت بیدار بمانم . تلویزیون هم مثل همیشه برنامه جالبی نداشت . لباس پوشیدم و از آپارتمان خودم پائین آمدم . همه جا ساکت بود ، من هم راه افتادم ، البته نمی دانم به کجا ، ولی خب امروزه این مهم هیچ مهم نیست . خیابان خلوت بود ، شاید خوب بود بعضی وقتها اینطور شهر را آرام دید . در فکر آرامش شهر بودم و داشتم با خودم فکر میکردم ، از این به بعد هر چند وقت شبها بیرون بروم و از این هوای خنک استفاده کنم . بعضی وقتها هم چند ماشین با محموله جوانان مست با سر و صدای آهنگهای خارجی ، آزادی بقیه را میکشتند. شب ادامه داشت ، جاده ادامه داشت ، جان من هم هنوز ادامه داشت ، راهم را ادامه دادم . جلوتر چند نفر داشتند با هم صحبت میکردند ، بعضی وقتها صدایشان بالا میرفت ، البته هر چه جلوتر میرفتم صدا واضح تر میشد ولی جلوتر نرفتم ، چون صدای آنها خوب نبود ، مثل اینکه با هم دعوا داشتند ، تصمیم گرفتم مسیرم را عوض کنم اما همین موقع بود که سه نفری به جان یک نفر تنها افتادند . او را میزدند البته چرایش را نمیدانم . شاید دزد بود ، ولی نه ، زن که نیمه شب دزدی نمیرود . شاید هم آن سه نفر دزد بودند ، نمی دانم . صدایی شنیدم ، کمک میخواست . نفهمیدم صدای مرد بود یا زن ولی نه چرا ، صدا مردانه بود ، خیلی هم مردانه بود . زن کتک میخورد ولی فریاد نمی کشید ، باز هم صدا را شنیدم ولی مثل اینکه مردان انتظار چنین صدایی را نداشتند و اصلا توجهی به صدا نداشتند و به کار خود مشغول بودند . چه می توانم بکنم ، چیزی معلوم نبود ، شاید مقصر زن بود ولی اگر مقصر هم باشد ، سه نفری... من چه میتوانم بکنم ، اگر بروم حتما من را میزنند ، حتما مشکل خانوادگی است . من که فضول مردم نبودم ، آرام عقب گرد کردم و مسیر خانه ام را ادامه دادم . از این به بعد غلط بکنم از آرامش شب بخواهم استفاده کنم. در طول راه صدا را می شنیدم ، تمام آن شب را نخوابیدم ، یعنی دوست داشتم ولی صدا نمیگذاشت. خوشبختانه صبح شده بود ، آماده شدم که بروم دنبال کار و زندگی خودم ، از آپارتمان خود که بیرون آمدم همه من را چپ چپ نگاه میکردند . چه کار کرده بودم؟ من که مقصر نبودم. احساس میکردم این ملت بوده که دیشب فریاد میکشیده . همه بر سرم فریاد می کشیدند . از بقال سر کوچه که مغازه اش را دزد زده بود تا زن و شوهری که از هم طلاق گرفته بودند و حتی گدای دور میدان شهر هم بر سر من نعره میزد. آری قبول میکنم من هم مقصر همه این مشکلات هستم ولی شما هم باعث بیخوابی من هستید .
در اين بن بست
احمد شاملو
دهانت را ميبويند
مبادا كه گفته باشي دوستت ميدارم.
دلت را ميبويند
روزگار غريبيست، نازنين
و عشق را
كنار تيرك راهبند
تازيانه ميزنند.
عشق را در پستوي خانه نهان بايد كرد
در اين بن بست كج و پيچ سرما
آتش را به سوختبار سرود و شعر
فروزان ميدارند.
به انديشيدن خطر مكن.
روزگار غريبيست، نازنين
آنكه بر در ميكوبد شباهنگام
به كشتن چراغ آمده است.
نور را در پستوي خانه نهان بايد كرد
آنك، قصابانند
بر گذرگاهها مستقر
با كنده و ساطوري خونالود
روزگار غريبيست، نازنين
و تبسم را بر لبها جراحي ميكنند
و ترانه را بر دهان.
شوق را در پستوي خانه نهان بايد كرد
كباب قناري
بر آتش سوسن و ياس
روزگار غريبيست، نازنين
ابليس پيروز مست
سور عزاي ما را بر سفره نشسته است.
خدا را در پستوي خانه نهان بايد كرد
31 تير 58
