تبليغاتX
خودم ، بی نقاب : وبنوشته های اغلن

من زیاد خواب نمی بینم و همان بهتر ! برایم اصلاً مهم نیست که خواب ببینم یا نه. هدف من این است که بخوابم تا این نیاز زیستی بدنم را ارضاء کنم نه اینکه بخوابم تا در خیابانهای بی انتهای رویا پرسه بزنم.من علاقه ای به این ندارم که پدربزرگ دوستم با حفظ سمت خاله من باشد و من به او پول بدهم تا برای خودش لواشک و پفک بخرد؛ یا به هیچ وجه دوست ندارم از جای بلندی که نمی دانم کجاست بیفتم و دراین سقوط آزاد و پس از تجربه 50-60 متر ترس و وحشت توصیف ناشدنی به زمین بخورم و بجای اینکه روح از بدنم خارج شود ،تازه به تنم برگردد و من بیدار شوم ؛ من هیچ علاقه ای به اینها ندارم.

شاید خواب ها از نوع بدش باشند که در اینصورت باید بگویم خواب بد ،خوب نیست چرا که جز یأس و غم برای آدمی چیز دیگری ندارد. شاید هم خواب ها خوب باشند ولی خواب خوب تنها  آرزوی روحی است که تحققش را در رویا جستجو میکند و وقتی با واقعیت رو برو می شود رنگ می بازد و جا می زند.این احتمال هم وجود دارد که خوابی راست باشد و بقول مذهبیون رویای صادقه باشد که اگر از آینده خبر دهد من از کجا بفهمم که از آینده خبر داده و از کجا معلوم ناشی از شام سنگینی نباشد که خورده ام؟ و اگر خواب نیاز به تعبیر داشته باشد کجاست مفسرش که حدیث مفصل خواند از این مجمل؟در کتب تفسیری هم که من دیده ام تناقض چه بیدادها که نمی کند! پس در نتیجه اصلاً هیچ فرقی نخواهد کرد که من خواب ببینم یا نه ، خوابم خوب باشد یا بد ، دروغ باشد یا صادقه چرا که من در آن اراده ای ندارم و بر چیزی که من و تو در آن بی اراده ایم ، غصه نباید خورد و شاید بایستی گذاشت رویاهایمان هر غلطی که میخواهند بکنند.

اُغـلـُن- 24 فروردین 87(ویرایش متن نوشته شده در آذر 85)

نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 0:4  توسط اُغلُن  | 

... من متخصص انقلاب نیستم ولی هیچ وقت چشمم از انقلاب خود انگیخته آب نخورده. انقلاب خود انگیخته مثل ارتش بی فرمانده بیشتر به درد شکست خوردن و برای اشغال شدن و گزک به دست دشمن دادن می خورد تا شکست دادن و دمار از روزگار دشمن بر آوردن. ملتی که حافظه ی تاریخی ندارد انقلابش به هر اندازه هم که از لحاظ مقطعی « شکوهمند » توصیف شود در نهایت به آن صورتی در می آید که عرض شد.یعنی در نهایت امر چیزی ارتجاعی از آب در می آید. یعنی عملی خلاق صورت نخواهد داد. در برابر بیداد مغ ها و روحانیون زردشتی که تسمه از گرده اش کشیده اند فریب عرب ها را میخورد. دروازه ها را به رویشان باز میکند ، و دویست سال بعد که از فشار عرب به ستوه آمد و نهضت تصوف را براه انداخت دوباره فیلش یاد هندوستان می کند و عناصر زردشتی را که با آن خشونت دور انداخته پیش می کشد و از شباهت جقه ی انار به تاج کیانی برای سوزاندن دماغ عرب ها طرح اسلیمی می آفریند.هنرش پیش میرود ولی جامعه در عمل واپسگری میکند. شاه اسماعیل به دلایل سیاسی می افتد وسط مملکت که مملکت را شیعه کند ( کاری که فرض کنیم از لحاظ سیاسی بسیار خوب است زیرا کشور را از اضمحلال نجات می دهد) ولی این کار به بهای سنگینی تمام می شود : به قیمت از دست رفتن فرهنگ و هنر و دانش در ایران ، و از آن جمله به بهای جان حدود نیم میلیون نفر آدمیزادی که حاضر به قبول مذهب دیگری نیستند و نمی خواهند دست از سنّیگری بردارند و توی اذانشان بگویند علی ولی الله. اما همین توده که از ترس شمشیر شیعه شد یا تظاهر به شیعه گری کرد چندی بعد به کلی موضوع را از یاد می برد و چنان تعصبی جانشین حافظه ی تاریخیش می شود که بیا و تماشا کن! حتی قبول می کند که اگر پنج سنّی بکشد یکراست راهی بهشت می شود. به شاهش که ضمناً ریاست مذهبی هم دارد و لقب خودش را گذاشته کلب آستان علی می گوید مرشد کل و در رکابش برای اعتلای دین شمشیر می زند و جهانگیری می کند ، حال آنکه مرشد کل شب و روزش به میگساری می گذرد و برای دست یافتن به زن شرعی پادشاه فلان کشور ،خاک آن کشور را به توبره می کند!

 ...

 شما حق ندارید به هیچ یک از احکام و آیه هایی که از گذشته به امروزه رسیده و چشم بسته آنها را پذیرفته اید ایمان داشته باشید. ایمان بی مطالعه سد راه تعالی بشری است. فقط فریب و دروغ است که از اتباع خود ایمان مطلق می طلبد و به آنها تلقین می کند که اگر شک آوردید روی تان سیاه میشود؛ چرا که تنها و تنها شک است که آدمی را به حقیقت می رساند.

برگرفته از سخنرانی احمد شاملو در هشتمین کنفرانس مرکز پژوهش و تحلیل مسائل ایران- آوریل 1990- برکلی،کالیفرنیا

نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 23:18  توسط اُغلُن  | 

جمهوری کمونیستی چه معنایی دارد ؟ چه معنایی جر علاقه عده ای به قدرت که به بهانه خواست مردم، جمهوری را مقید کرده اند . اگر جامعه کمونیستی است و اگر کمونیسم راه نجات است پس باید خود، راه های رسیدن به آرمانهایش را هم داشته باشد و اگر ندارد و اگر موفق نشده چرا باید بر آن اصرار ورزید و جمهوری را مقید کرد؟ جمهوری معنایی وسیع دارد و به اندازه ای بزرگ است که می تواند کمونیسم را هم در بر بگیرد . جمهوری برخواست ملت استوار است و اگر خواست ملت این باشد که جامعه ای با آرمانهای چپی داشته باشند نمایندگانی با این گرایش را انتخاب خواهند نمود و نیازی به برقراری نظام جمهوری کمونیستی و قرار دادن کمونیسم بعنوان اصل تغییرناپذیر قانون اساسی نیست و بدین ترتیب ملت هر گاه در اندیشه هایش تجدید نظر کند می تواند بدون خونریزی و انقلاب و حرکتهای مخرب ،اندیشه هایش را عملی کند. اگر خواست ملت حق است و حکومت بدون مشروعیت معنا نداشته باشد مطمئناً و به یقین جمهوری مطلق بهترین نظام سیاسی ممکن خواهد بود. باید بگویم علت ایجاد چنین حکومتهایی که جمهوری را مقید می کنند به نظر من علاقه شدید سیاسیون معصوم و علاقمند به سرنوشت مردم به قدرت است و با تغییراتی در اساس جمهوری که آن را از شکل دموکراتیک خود می اندازد ،به خواسته های شوم خود می رسند. نباید فراموش کرد که حاکمان تا جایی که امکان داشته باشد  قدرت خود را رها نخواهند کرد و این مردم هستند که باید با افزایش بینش و اطلاعات سیاسی خود ، آزادی خود را تأمین نمایند و می بایست خودشان از حقشان دفاع کنند و نباید منتظر فرستاده ای از جانب خدا باشند که همه چیز را اصلاح نماید و عدالت را برقرار نماید چرا که اللهَ لایُغَیِّرَ مَا بِقَومٍ حَتّی یُغَیِّرُوا مَا بِأنفُسِهِم.(آیه 11 سوره رعد)

 

اُغلـُـن- 11/1/1387

www.fekrestan.blogfa.com

نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 0:13  توسط اُغلُن  | 

ای کاش می شد می دانستم که حالتAمحقق می شود یا B . ولی این ای کاش تحقق پذیر نیست و امکانش برایم نیست تا در آینده سفری کنم پس بهتر است در واقعیت سیر کنم. عقل حکم می کند که در آینده احتمال دارد یا A محقق شود یا B البته این دو مانعة الجمع نیستند و این امکان هم وجود دارد که هیچکدام نیز محقق نشوند یعنی حالتهای D و C که درصد امکان آنها کمتر از B و A است. اگر A رخ دهد خاطرات گذشته من ادامه می یابد و از این بابت بسیار دنیای شیرینی خواهد بود و من از تحقق آن خرسند خواهم شد اما اگر حالت B رخ دهد دنیای جدیدی را آغاز خواهم کرد بدون خاطرات گذشته که می تواند آن نیز خوشایند باشد هر چند که از دست دادن حالت A چندان جالب نیست و احتمالاً مدتی من را در افسردگی فرو خواهد برد. در مورد حالت C باید بگویم حالت بسیار عجیبی است و خیلی نمی خواهم روی این حالت تأکید بورزم و اگر حالت D رخ دهد به احتمال بسیار زیاد با تفکر امروز من ، اصلاً مطبوع نیست و شاید هم کمی مذموم و نکوهیده. به هر جهت 4 حالت A,B,C,D تمامی حالاتی است که احتمال وقوعش میرود و من در پایان نمی خواهم یکی را بر دیگری برتری دهم (هرچند که ته دلم A را میخواهد)و بهتر است از خداوند بخواهم که الهی ما را آن ده که ما را آن به.

اُغلـُـن- 05/01/1387

نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 23:12  توسط اُغلُن  | 

... حقایق و واقعیات وجود دارند و آنجا هستند توی شاهنامه،توی سنگ نبشته ی بیستون ، توی دیوان حافظ،توی کتابهایی که خواندنشان را کفر و الحاد به قلم داده اند، توی فیلمی که سانسور اجازه ی دیدنش را نمی دهد و توی هر چیزی که دولتها و سانسورشان به نام اخلاق، به نام بدآموزی ، به نام پیشگیری از تخریب اندیشه و به هزار نام و هزار بهانه ی دیگر سعی می کنند توده ی مردم را از مواجهه با آن مانع شوند. در هر گوشه دنیا ، هر رژیم حاکمی که چیزی را ممنوع الانتشار به قلم داد من به خودم حق می دهم که فکر کنم در کار آن رژیم کلکی هست و چیزی را می خواهد از من پنهان کند.

پاره ئی از نظام ها اعمال سانسور را با این عبارت توجیه می کنند که :« ما نمی گذاریم میکرب وارد بدن مان بشود و سلامت فکر ما و مردم را مختل کند.» آنها خودشان هم می دانند که مهمل می گویند. سلامت فکری جامعه فقط در برخورد با اندیشه مخالف محفوظ می ماند.تو فقط هنگامی می توانی بدانی درست می اندیشی که من منطقت را با اندیشه ی نادرستی تحریک کنم. من فقط هنگامی می توانم عقیده سخیفم را اصلاح کنم که تو اجازه ی سخن گفتن داشته باشی. حرف مزخرف خریدار ندارد، پس تو که پوزه بند به دهان من می زنی از درستی اندیشه ی من ، از نفوذ اندیشه ی من می ترسی. مردم را فریب داده ای و نمی خواهی فریبت آشکار شود.نگران سلامت فکری جامعه هستید؟ پس چرا مانع اندیشه ی آزادش می شوید؟ سلامت فکری جامعه تنها در گرو همین واکسیناسیون بر ضد خرافات و جاهلیت است که عوارضش درست با نخستین تب تعصب آشکار می شود. برای سلامت عقل فقط آزادی اندیشه لازم است. آنها که از شکفتگی فکر و تعقل زیان می بینند جلو اندیشه های روشنگر دیوار می کشند و می کوشند توده های مردم احکام فریبکارانه ی بسته بندی شده ی آنان را به جای هر سخن بحث انگیزی بپذیرند و اندیشه های خود را بر اساس همان احکام قالبی که برایشان مفید تشخیص داده شده زیر سازی کنند. توده ئی که بدین سان قدرت خلاقه ی فکری خود را از دست داده باشد برای راه جستن به حقایق و شناخت قدرت اجتماعی خویش و پیدا کردن شعور و حتی برای  توجه یافتن به حقوق انسانی خود محتاج به فعالیت فکری اندیشمندان جامعه ی خویش است زیرا کشف حقیقتی که این چنین در اعماق فریب و خدعه مدفون شده باشد ریاضتی عاشقانه می طلبد و به طور قطع می باید با آزاد اندیشی و فقدان تعصب جاهلانه پشتیبانی بشود که این هم ناگزیر در خصلت توده ی گرفتار چنان شرایطی نخواهد بود.

 

برگرفته از : نگرانی های یک شاعر (احمد شاملو) 

نوشته شده در  شنبه دهم فروردین 1387ساعت 7:6  توسط اُغلُن  | 

سالها بود که نهانم عیان بود ولی کسی آشکارا دمی نمی زد و من در کوچه ی علی چپ دوست و آشنا ،ساکن رسواشده ی آبروداری بودم اما اینک آرام آرام شیطنتهای اطرافیان گل میکند و آنچه را که من از خودم در نگاه های دیگران میخواندم،امروز بر زبانشان می شنوم و البته این برای من بسیار خوشایند می بود اگر قرار بود قراری باشد و من دوست داشتم رسوا شوم تا راهم که نه به خود می پویم و نه می دانم به چه علت می پویم هموارتر شود ولی مثل اینکه اصلاً قرار نیست راهی باشد هر چند که بود و سرانجامی نباشد هر چند که بود و اینک من بسیار آشفته ام از این آشفتگی و می نویسم تا شما نفهمید ولی خود،خوب بفهمم تا بلکه آرامتر گردم که درد و دل کردن آدمی را سبک میکند و وای بر من و البته بر تو به جهت این دنیای چندساله که ساختیم که نمی توانم با کسی بی نقاب سخن بگویم و ای کاش در 4-3 سالگی خود باقی می ماندم تا آنچه را میخواهم بلند فریاد بکشم و از از دست دادنش بلند گریه کنم و خودم باشم همانطور که هستم ؛خودم بی نقاب.

اُغلُن 5/1/1387

نوشته شده در  دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت 19:33  توسط اُغلُن  | 

حسین رضازاده ؛ قهرمان المپیک ، جهان پهلوان ، قویترین مرد جهان و ...

زمانی از این مرد خوشم می آمد ، وقتی او در تیم ملی وزنه برداری بود خیالمان آسوده بود که حداقل یک مدال طلا می گیریم ، نوعی احساس افتخار داشت که او هم ایرانی است اما این مردک بنظر من با کارهای بیهوده که در خور شخصیتش نبود ،ضعفش را نشان داد. شاید انسان می بایست قبل از اینکه جسمش را قوی کند ،روح خود را قوی میکرد تا حسین رضازاده وقتی در اوج محبوبیت بود ، برای کسی چاپلوسی نکند(هر چند که فاعل و مفعول چاپلوسی نکوهیده اند ، اما از آنجا که قدرت رضازاده کمتر است به او معطوف می شوم.) نمی دانم آیا حرفهای بی ارزشش فایده ای برایش داشت جز دیدن صحنه و دادن پیام تبریک ؟ اگر به همین راضی است بدا به حالش که مردم هزاران برابر بیشتر و بهتر این کار را انجام می دهند و اگر فواید دیگری داشت پس چرا ملت ، جهان پهلوان خودشان را در شبکه های ماهواره ای لس آنجلسی آن هم برای تبلیغات یک بنگاه در دبی می بینند؟ من مطمئنم این شایسته فردی با چنین جایگاهی نیست،شاید حسین رضازاده مثال نقض ضرب المثل «عقل سالم در بدن سالم است» باشد و احتمالاً به سودش بود اگر از علی دایی کمی غیرت می آموخت که برای کسی سرتعظیم فرود نیاورد و کارهایش را فقط برای خودش ، هموطنانش و ابوالفضلش انجام دهد.

اُغلـُـن – اسفندماه 86

نوشته شده در  یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت 23:5  توسط اُغلُن  | 



 

 استفاده از کلیه مطالب این وبلاگ ،تنها با ذکر منبع بلامانع خواهد بود.