تبليغاتX
خودم ، بی نقاب : وبنوشته های اغلن

جلوی قانون پاسبانی دم در قد برافراشته بود.یک مرد دهاتی آمد و خواست که وارد قانون بشود.ولی پاسبان گفت اجالتاً نمی تواند بگذارد داخل شود.آن مرد به فکر فرو رفت و پرسید آیا ممکن است که بعد داخل شود.پاسبان گفت :« ممکن است اما نه حالا».پاسبان از جلوی در که همیشه چهارتاق باز بود رد شد و آن مرد خم شد تا درون آنجا را ببیند.پاسبان ملتفت شد،خندید و گفت: « اگر با وجود دفاع من اینجا آنقدر تو را جلب کرده،سعی کن که بگذری اما بخاطر داشته باش که من توانا هستم و من آخرین پاسبان نیستم.جلوی هر اتاقی پاسبان تواناتر از من وجود دارند،حتی من می توانم طاقت دیدار پاسبان سوم بعد از خود را در بیاورم.»

مرد دهاتی منتظر چنین اشکالاتی نبود؛ آیا قانون نباید برای همه و به طور همیشه در دسترس باشد. اما حالا که از نزدیک نگاه کرد و پاسبان را در لباده ی پشمی با دماغ نوک تیز و ریش تاتاری دراز و لاغر و سیاه دید،ترجیح داد که انتظار بکشد تا به او اجازه دخول بدهند.پاسبان به او یک عسلی داد و او را کمی دورتر ار در نشانید. آن مرد آنجا روزها و سالها نشست. اقدامات زیادی برای اینکه او را داخل بپذیرند نمود و پاسبان را با التماس و درخواست هایش خسته کرد.گاهی پاسبان از آن مرد پرسش های مختصری می نمود.راجع به مرز و بوم او و بسیاری از مطالب دیگر از او سوالاتی کرد ولی این سوالات از روی بی اعتنایی و به طرز پرسش های اعیان درجه اول از زیردستان خودشان بود و بالاخره تکرار میکرد که هنوز نمی تواند بگذارد که او رد بشود.آن مرد که به تمام لوازم مسافرت آراسته بود به همه وسایل به هر قیمتی که بود متشبث شد برای آنکه پاسبان را از راه به در ببرد. درست است که همه را قبول کرد ولی افزود : «من فقط می پذیرم برای اینکه مطمئن باشی چیزی را فراموش نکرده ای.»

سالهای متوالی آن مرد به پاسبان نگاه میکرد.پاسبان های دیگر را فراموش کرد. پاسبان اولی در نظر او یگانه مانع می آمد.سالهای اول به صدای بلند و بی پروا به طالع شوم خود نفرین فرستاد. بعد که پیرتر شد اکتفا کرد که زیر دندان هایش غرولند کند.بالاخره در حالت بچگی افتاد و چون سالها بود که پاسبان را مطالعه میکرد تا کک های لباس پشمی او را هم می شناخت،از کک ها تقاضا میکرد که کمکش بکنند و کج خلقی پاسبان را تغییر بدهند،بالاخره چشمش ضعیف شد به طوریکه در حقیقت نمی دانست که اطراف او تاریک شده است و یا چشمهایش  او را فریب می دهند.ولی حالا در تاریکی شعله باشکوهی را تشخیص میداد که همیشه از در قانون زبانه می کشید.اکنون از عمر او چیزی باقی نمانده بود.قبل از مرگ تمام آزمایش های این همه سالها که در سرش جمع شده بود یه یک پرسش منتهی می شد که تاکنون از پاسبان نکرده بود.به او اشاره کرد زیرا با تن خشکیده اش دیگر نمی توانست از جا بلند شود.پاسبان در قانون ناگزیر خیلی خم شد چون اختلاف قد کاملاً به زیان مرد دهاتی تغییر یافته بود و او از پاسبان پرسید :« اگر هر کسی خواهان قانون است،چطور در طی این همه سالها کس دیگری به جز من تقاضای ورود نکرده است؟» پاسبان که حس کرد این مرد در شُرف مرگ است برای اینکه پرده صماخ بی حس او را بهتر متأثر کند در گوش او نعره کشید : « از اینجا هیچ کس به جز تو نمی توانست داخل شود، چون این درِ ورود را برای تو درست کرده بودند. حالا من می روم و در را می بندم.»

 

جلوی قانون اثر فرانتس کافکا (ترجمه صادق هدایت/مجموعه دیوار)

نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 23:2  توسط اُغلُن  | 

سیرن ها(فرانتس کافکا):

 

اینها صداهای وسوسه انگیز شبانه اند : سیرن ها هم این گونه آواز می خواندند، اگر کسی گمان کند که آنها قصد وسوسه گری داشتند، در حقشان بی انصافی کرده است. سیرن ها می دانستند که چنگال دارند و نازا هستند، از این رو به صدای بلند شکوه می کردند، تقصیر از آنها نبود که شکوه هاشان تا آن اندازه خوش طنین بود.

 

پی نوشت : سیرن( Siren )؛ سیرن ها در اساطیر یونان، پری های دریایی با بدنی به شکل پرنده هستند که در جزیره ای زندگی می کردند و سرنشینان کشتی ها را با آواز دلکش خود می فریفتند و باعث هلاک آنها می شدند.

نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 22:59  توسط اُغلُن  | 

اگر شب هنگام در کوچه ای به گردش رفته ایم و کسی از دور،کاملاً عیان - زیرا کوچه رو به بالا امتداد دارد و ماه بدر می تابد- دوان دوان رو به ما می آید، بهتر آن که چنگ در او نیندازیم،بلکه بگذاریم از کنارمان بگذرد،حتی اگر آن کس ضعیف و ژنده پوش باشد،حتی اگر شخصی دیگر فریادکنان در تعقیب او باشد.

زیرا شب هنگام است،و ما چه گناهی داریم که کوچه در نورماه بدر رو به بالا امتداد دارد. فزون بر این،چه بسا این دو تن برای تفریح سراسیمه می دوند،چه بسا هر دو در تعقیب شخص سومی هستند ، چه بسا نفر اول در عین بیگناهی تعقیب می شود، چه بسا نفر دوم قصد کشتن آن دیگری را دارد ، و پای ما هم به میان کشیده شود، چه بسا آن دو کاری به کار هم ندارند و هر یک به حساب خود به سوی تختخواب خود می شتابد، چه بسا آن دو خوابگرد هستند،چه بسا نفر اول مسلح است.

   و سر انجام اینکه مگر ما با آن شرابی که خورده ایم ، اجازه نداریم خسته باشیم؟ پس خوشحالیم که دیگر نفر دوم را هم نمی بینیم.

نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 23:57  توسط اُغلُن  | 

من اگر آدم خوبی نیستم ، من اگر مهربان نیستم ، من اگر یک آدم مزخرفیم، اگر اندیشه هایم مشکل دارد ، اگر عقلم ناقص است ، اگر دیوانه ام ، اگر بداخلاقم ، اگر بی جنبه ام ، اگر خیلی سبکم ، اگر خیلی سنگین و  جدی ، اگر بی خیالم، اگر بدبینم ، اگر زیادی خوشبینم ، اگر زشتم ، اگر بد قیافه ، اگر هیکل من  بدفرم است ، اگر افکارم بچه گانه ، اگر مضحکم ، اگر بی دین، اگر بد دین ، اگر هزار و یک اگر دیگر ؛

مشکل از من نیست ، مشکل خود تویی!

اُقلُن- 22/9/86

نوشته شده در  جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 0:0  توسط اُغلُن  | 

دست رد( فرانتس کافکا )

Die Abweisung Franz Kafka

 

هر وقت دختر خوش بر و رویی می بینم و خواهش کنان می گویم :«لطف کن و با من بیا» و او بی هیچ اعتنایی از کنارم می گذرد،منظورش این است که :

« تو امیرزاده ای نیستی با نامی بلندآوازه، تو آمریکایی ای نیستی با شانه های پهن و قد و قواره ای سرخ پوستی،با چشمانی صاف و ملایم، با پوستی که نسیم چمنزار و رودخانه ی غلتان آن را نوازش کرده باشد. تو به دریاهای پهناوری که نمیدانم کجا باید سراغشان را گرفت سفر نکرده ای و بر آب آن دریاها نرانده ای. بنابراین چرا باید من،دختری به این زیبایی ، با تو بیایم؟»

«فراموش نکن تو سوار بر اتومبیلی نرم،پیچ و تاب خوران، از خیابان نمی گذری. من خادمانی نمی بینم که با جامه های پرزرق و برق همراهی ات کنند، مردانی که زیر لب ستایش ات کنند و با نظم و ترتیب در یک نیم دایره پشت سرت گام بردارند. سینه هایت درون جامه خوب جا گرفته اند، ولی ران ها و باسن ات آن اعتدال را تلافی میکنند. تو لباسی از تافته به تن داری با چین های پلیسه ای که پاییز گذشته واقعاً مایه ی شادی همه ی ما بود، با این همه – با این خطر مرگی که به تن کشیده ای – گه گاه لبخند به لب می آوری.»

« بله،ما هر دو راست می گوییم، و برای آنکه به گونه ای انکار ناپذیر بر این واقعیت واقف نشویم، بهتر است هر کدام تنها به خانه برویم .»

نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 23:56  توسط اُغلُن  | 

داشتم خواب می دیدم. دیدم که تنها در یک دنیایی دیگر هستم ، دنیایی بود که نمی خواست زیباییش را بفروشد به مردمانش. مردمانش کار میکردند،با هم دوست بودند، به هم که می رسیدند به هم احترام می گذاشتند، به یکدیگر کلک می زدند، پشت سر هم حرف میزند و ... خیلی عجیب بود. نمی دانم من آنجا چه میکردم؟ مگر من هم جزیی از آنان بودم؟ آری من هم از آنان بودم ولی یک فرق با آنها داشتم که باعث میشد بعضی وقتها دلم بگیرد. آنها چیزی بنام مذهب داشتند ، من هم داشتم ولی با آنها فرق میکرد ، نمی دانم چه فرقی فقط میدانم که خیلی باید مهم باشد که آزردن دیگران را بر مذهب خود ترجیح می دادند. مشکل سر آن مذهب نبود، بد ماجرا اینجا بود که همه مردمان آن دنیا ،هریک مذهبی داشتند که مخالفان یکدیگر را نمی پذیرفتند. مذهب از چیزی بنام دین می آمد. دین... دین چیز جالبی است نمی دانم این نیروی عجیب و غریبش را از کجا می آورد که درست و غلط مردم را جادو میکند که مردمش نمی توانند خلاف آن را بپذیرند. دینهای مردمان خوب بود ، مذاهب و ادیان آنجا همه خوب بودند ولی مردمانش بد بودند ، ولی باز هم نمی دانم چرا مردمی که دین خوب داشتند ،چرا خوب نبودند؟ دین بعضی وقتها قشنگ حرف میزد ، دین میگفت : من آمده ام که مردم را به دوستی و مودت و برادری و کمال و... دعوت کنم ولی جالبش آنجا بود که مردمش اینها را یادشان رفته بود و بخاطر همین بد بودند.آنها گویا قرار بوده میوه بچینند ولی آنقدر دور درخت دنبال هم کرده بودند که میوه یادشان رفته بود . آنها فقط با هم دعوا داشتند ، آن هم سر دین ، سر مذهب . خیلی مسخره بود که دینداران در نام دین با هم می جنگیدند و آنچه دین می گفت را گوش میکردند ولی نمی دانم چرا جاهایی که باید آنها را عملی میکردند ،نمی کردند، یعنی به دین عمل میکردند ولی فقط توی قسمتهایی که یه جورهایی دین نبود ، یعنی بعضی قسمتها که نام دین داشت شبیه خرافات شده بود ، نمی دانم شاید آن هم جزء دین بود . ولی می گفتند دین کامل است ، نقصی در آن نیست ، در اینجا پس لابد مردمان تحریفش کرده بودند ولی باز می گفتند دین ما را که نمی شود تحریف کرد ، این دین همان دین کامل است. در اینجا بود که یاد جمله معروف یکی از اساتیدم افتادم که میگفت « ما موندیم قسم حضرت عباسو باور کنیم یا دم خروسو» حالا اینکه کدام آنها درست بود ، من نمی دانم یعنی بیشتر دوست دارم دین تحریف شده باشد چون اگر دین آنها تحریف نشده باشد پس دینشان کامل نبوده ، اِ اِ اِ ... من نباید این حرف را میزدم. در آن دنیا اینگونه بود ، و چه ستیزها،مُهرها بر قلبها و آزردن های دلی که دین از آن به بدی سخن میگفت و خود یکی از عوامل اصلی آن شده بود. احساس کردم یکی از همین مردمان از پشت به من لگد می زند ، برگشتم دیدم پدرم است که گفت:بیدار شو ، صبح شده ! گفتم خدایا شکرت که همه آنها خواب بود و من از دست آن مردمان نجات یافتم ولی نمی دانم چه کسی بود که گفت : « هی یارو ، فکر نکنی خیلی حالیته ، تو هم یکی از همونهایی.»

اُقلُن- آذر 1386

نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 23:58  توسط اُغلُن  | 

به اقتضای زمان ( آنتوان چخوف )

 

 

زن و مردی جوان ، در اتاق پذیرائی که کاغذ دیواری آن به رنگ آبی آسمانی بود، دل داده و قلوه گرفته بودند. مرد خوش قیافه ، جلو دختر جوان زانو زده بود و قسم می خورد :

-          بدون شما عزیزم ، نمی توانم زندگی کنم! قسم میخورم که این عین حقیقت است!

و همچنانکه به سنگینی نفس می زد، ادامه داد :

-  از لحظه ای که شما را دیدیم ، آرامشم از دست رفت! عزیزم حرف بزنید...عزیزم...آره یا نه؟

زن جوان،دهان کوچک خود را باز کرد تا جواب دهد اما درست در همین لحظه،در اتاق اندکی باز شد و برادرش از لای در گفت :

-          لی لی ، لطفاً یک دقیقه بیا بیرون

لی لی از در بیرون رفت و پرسید :

-          کاری داشتی ؟!

-          عزیزم ،ببخش که موی دماغتان شدم ولی...من برادرت هستم و وظیفه ی مقدس برادری حکم میکند به تو هشدار بدهم ... مواظب این یارو باش، احتیاط کن ... مواظب حرف زدنت باش...لازم نیست با او از هر دری حرف بزنی

-          او دارد به من پیشنهاد ازدواج می کند!

-          من کاری به پیشنهادش ندارم... این تو هستی که باید تصمیم بگیری، نه من... حتی اگر در نظر داری با او ازدواج کنی، باز مواظب حرف زدنت باش... من این حضرت را خوب میشناسم... از آن پس فطرتهای دهر است! کافیست حرفی بهش بزنی تا فوری گزارش بدهد...

-          متشکرم ماکس! ... خوب شد گفتی... من که نمی شناختمش...

زن جوان به اتاق پذیرایی بازگشت.پاسخ او به پیشنهاد مرد جوان «بله» بود. ساعتی کنار هم نشستند، بوسه ها رد و بدل کردند، همدیگر را در آغوش گرفتند و قسمها خورند اما ... اما زن جوان ، احتیاط خود را از دست نداد : جز از عشق و عاشقی ، سخنی بر زبان نیاورد.

 

نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 23:56  توسط اُغلُن  | 

شب از نیمه گذشته بود ، ولی هنوز بیدار بودم . فکر میکردم بعد از آن همه فعالیت خیلی زود بخوابم ولی برعکس از شدت خستگی بود که فکرهایم من را رها نمیکرد و دوست داشت بیدار بمانم  . تلویزیون هم مثل همیشه برنامه جالبی نداشت . لباس پوشیدم و از آپارتمان خودم پائین آمدم . همه جا ساکت بود ، من هم راه افتادم ، البته نمی دانم به کجا ، ولی خب امروزه این مهم هیچ مهم نیست . خیابان خلوت بود ، شاید خوب بود بعضی وقتها اینطور شهر را آرام دید . در فکر آرامش شهر بودم و داشتم با خودم فکر میکردم ، از این به بعد هر چند وقت شبها بیرون بروم و از این هوای خنک استفاده کنم . بعضی وقتها هم چند ماشین با محموله جوانان مست با سر و صدای آهنگهای خارجی ، آزادی بقیه را میکشتند. شب ادامه داشت ، جاده ادامه داشت ، جان من هم هنوز ادامه داشت ، راهم را ادامه دادم . جلوتر چند نفر داشتند با هم صحبت میکردند ، بعضی وقتها صدایشان بالا میرفت ، البته هر چه جلوتر میرفتم صدا واضح تر میشد ولی جلوتر نرفتم ، چون صدای آنها خوب نبود ، مثل اینکه با هم دعوا داشتند ، تصمیم گرفتم مسیرم را عوض کنم اما همین موقع بود که سه نفری به جان یک نفر تنها افتادند . او را میزدند البته چرایش را نمیدانم . شاید دزد بود ، ولی نه ، زن که نیمه شب دزدی نمیرود . شاید هم آن سه نفر دزد بودند ، نمی دانم . صدایی شنیدم ، کمک میخواست . نفهمیدم صدای مرد بود یا زن ولی نه چرا ، صدا مردانه بود ، خیلی هم مردانه بود . زن کتک میخورد ولی فریاد نمی کشید ، باز هم صدا را شنیدم ولی مثل اینکه مردان انتظار چنین صدایی را نداشتند و اصلا توجهی به صدا نداشتند و به کار خود مشغول بودند . چه می توانم بکنم ، چیزی معلوم نبود ، شاید مقصر زن بود ولی اگر مقصر هم باشد ، سه نفری... من چه میتوانم بکنم ، اگر بروم حتما من را میزنند ، حتما مشکل خانوادگی است . من که فضول مردم نبودم ، آرام عقب گرد کردم و مسیر خانه ام را ادامه دادم . از این به بعد غلط بکنم از آرامش  شب بخواهم استفاده کنم. در طول راه صدا را می شنیدم ، تمام آن شب را نخوابیدم ، یعنی دوست داشتم ولی صدا نمیگذاشت. خوشبختانه صبح شده بود ، آماده شدم  که بروم دنبال کار و زندگی خودم ، از آپارتمان خود که بیرون آمدم همه من را چپ چپ نگاه میکردند . چه کار کرده بودم؟ من که مقصر نبودم.  احساس میکردم این ملت بوده  که دیشب فریاد میکشیده . همه بر سرم فریاد می کشیدند . از بقال سر کوچه که مغازه اش را دزد زده بود تا زن و شوهری که از هم طلاق گرفته بودند و حتی گدای دور میدان شهر هم بر سر من نعره میزد. آری قبول میکنم من هم  مقصر همه این مشکلات هستم ولی شما هم باعث بیخوابی من هستید .

 

 اُُقلُن(Oghlon)-فروردین۱۳۸۶

 

نوشته شده در  جمعه نهم آذر 1386ساعت 0:44  توسط اُغلُن  | 



 

 استفاده از کلیه مطالب این وبلاگ ،تنها با ذکر منبع بلامانع خواهد بود.