برای ابوالهول :
آنچنان مغروری که گمان کردی خودت را مجسمه ای؟ * تو گمان کردی مرا طلسمی از خطرات؟ * و بر این پنداری که من از تو در شگفتم؟ * و شاید هم چون تو را هراس آور خواندم، متکبرانه آرمیده ای؟ * تو تنها مرا تصویری و به قدرتم بر دوامی * تو بی من جز مشتی خاک چه بودی؟ * و من بر این مانده ام که چرا تو لبخند رضا می زنی هرگاه تحسینت میکنم * من با بزرگ کردن تو، بزرگی خود را به رخ کشیده ام * و یادت نرود هر آنگاه که اراده کنم، آنچنان می کوبمت که آرزوی خاک بودن نمایی تا اینچنینی * من خواستم، اراده کردم و تو را اینچنین ساختم * و گفتم گفته باشم که نگویی نگفته ام *
اغلن – 21 مرداد 87
من اصلاً علاقه ای به دوره دبستان خودم ندارم، دلیل آن هم کاملاً واضح است. کافیست از من و همدوره های من تا اولین تحصیلکرده های دبستان های امروزی بپرسید که چه خاطره ای از دوران ابتدایی شان
برای تعریف کردند دارند ، آنوقت است که برایتان از کتک های آبدار آن دوره خواهند گفت. دبستان که بودم ناظم مدرسه ما وسط سال عوض شد و یک نفر دیگر وظیفه خدمت رسانی به ما را بر عهده گرفت ،البته وقتی ناظم جدید معرفی شد ما خوشحال بودیم که لااقل مدرسه ما امروز در آتش بس است و دبستان ما حرم امن، اما از همان روز اول شروع به کتک زدن بچه ها کرد که البته من هم بی نصیب نبودم و تا پایان سال، زیاد کتک خوردم اعم از سیلی و اردنگی و ... آن هم سر صف و جلوی جمع ! رفتار آقای حسینی در کلاس ها هم توسط معلمان دوست داشتنی دنبال می شد و ما دانش آموزان خیلی صبورانه سعه ی صدر به خرج می دادیم ، روز معلم برای آنها گل می بردیم ، آنان را به صلح و دوستی و عدالت و مبارزه با تروریسم دعوت میکردیم اما هیچ اثر نمی کرد و ما هر روز شاهد آن رفتارها بودیم. نمی دانم چرا کسی نمی پرسید که بچه های کلاس اولی به چه دلیل نمی خواستند به مدرسه بروند و زار زار گریه میکردند و با حالت تضرع خواستار نرفتن به مدرسه می شدند ولی مگر اجابت می شد؟! البته شاید آموزش و پرورش طرح امنیت اجتماعی و پاکسازی اراذل و اوباش را از همان زمان شروع کرده بود تا کودکان ایرانی با کتک خوردن و توسری، اُخت و هماهنگ شوند تا فردا که وارد جامعه شدند دچار بهت و حیرت نشوند.خیلی از این معلمان زحمت کش در لیست سیاه جوانان ایرانی قرار دارند تا بتوانند روزی آن همه محبتشان را جبران کنند هر چند که مگر می شود آن همه لطف و دلسوزی را جبران کرد؟ زنگ مدرسه که می خورد به معنی آزاد شدن دانش آموزان بود و همه با کلی جیغ و داد از در ورودی مدرسه خارج می شدند که البته بر اثر ازدحام هم چندین نفر همانجا تلف شدند که ما یاد و خاطره شان را گرامی می داریم، این همه شوق برای چیست؟ شاید بنوعی نشان از خانواده دوستی ایرانیان دارد که از همان دوران طفولیت خود را نشان می دهد و باعث می شود پسران ما خیلی زود به فکر تشکیل خانواده بیفتند و از همان موقع جلوی مدارس دخترانه در به در بدنبال همسر آینده میگردند؛ بله همه اینها نتیجه رفتارهای پر مهر و عطوفت آموزگاران و سیستم آموزشی بود که من بدینوسیله از همه معلمان زحمت کش عرصه جهاد فرهنگی! قدردانی میکنم و امیدوارم خداوند یک در دنیا و صد درآخرت نصیبشان کند.
اغلن- 19 مرداد 87

من در آخرین جلسه کلاس مبانی جامعه شناسی شرکت کرده بودم. استاد آخرین بحث این کتاب را به بیان فصل "خانواده" اختصاص داده بود . در همین راستا بحث ازدواج را پیش کشید و مسائلی را بیان کرد و در بین توضیحاتش به ازدواج درون گروهی پرداخت و گفت : " مثال بارز ازدواج درون گروهی را در بین ترکمنان داریم و ما از این مسأله رنج می بریم". من تا آن موقع چیزی درمورد ازدواج درون گروهی و برون گروهی نشنیده بودم و برایم اهمیتی هم نداشت. من که در این زمینه اطلاعاتی نداشتم و با مثال زده شدن ترکمنها هم کمی جاخورده بودم هیچ حرفی نداشتم بزنم و از آن لحظه به بعد ذهنم را این امر به خودش جلب کرد و به آن بسیار فکر کردم. و در نهایت به این نتیجه رسیدم که ای کاش آن جلسه آخرین جلسه جامعه شناسی نبود تا این مبحث را دوباره در کلاس راه بیاندازم و به استاد بگویم که چرا شما از ازدواج درون گروهی ترکمنان رنج می برید؟ ازدواج درون گروهی یعنی این که افراد یک گروه فقط از بین اعضای خود همسر انتخاب می کنند، بله این نوع ازدواج در بین تراکمه که جمعیتشان کم هم نیست جاریست همانطور که در بین سایر اقوام وجود دارد. این نوع ازدواج از دو حالت خارج نیست : یا این نوع ازدواج بخاطر جبرمحیطی است و فرد حق انتخاب همسری از بین سایر اقوام برایش وجود ندارد و حالت دوم اینکه فرد به میل و اختیار خود از بین ترکمنان همسرش را بر میگزیند. من قبول دارم که حالت اول جالب نیست و بایستی اصلاح شود و زور در همه موارد که آزادی را سلب کند شایسته نبوده و باید با آن مبارزه کرد اما باید اضافه کنم که استاد گرامی دید شما نسبت به ترکمنان کمی زیادی قدیمی است و امروز تراکمه کشور آرام آرام آن فضا را شکسته اند و افق وسیعتری در پیش روی خود می بینند. اما به حالت دوم چه ایرادی می شود گرفت؟ ازدواج درون گروهی در جوامع صنعتی که افراد خیلی زودتر شبیه هم می شوند و سنتها در حال فراموشیست هم به شکل بارزی وجود دارد؛ در کشورهایی مثل ایالات متحده که توسعه یافتگی در حد اعلای آن دیده می شود شهروندانش که از ملیتهای گوناگونی تشکیل شده اند سعی میکنند از بین خودشان و از افراد کشور اصلیشان همسر انتخاب کنند، معمولاً سیاهان با همرنگان خودشان ازدواج می کنند و ... چه برسد به جامعه ایران که مردمش همچنان به سنتها و آداب و رسوم پایبندند و هنوز از لحاظ فرهنگی کاملاً در فرهنگ جهانی حل نشده اند و استقلال فرهنگی خود را دارند.در چنین جامعه ای که برای مردمش سنتها، رسوم، مذهب، گویش و ...مهم است باید در ازدواج هم این نکات را مورد توجه قرار دهند تا در زندگی آینده با مشکلات کمتری مواجه شوند و بعقیده من کاملاً عاقلانه است اگر فرد سعی کند با کسی ازدواج کند که از لحاظ موقعیت اجتماعی و جایگاهی بیگانه به هم نباشند.
اغلن – دهم مردادماه87
فکر میکنم یکسال پیش بود که من در یکی از وبلاگهایی که آن را اداره میکردم در پستی، عکسی از سلمان رشدی را گذاشتم و در توضیح آن عکس نوشتم که بازدیدکنندگان در نظری که می دهند آزادند و نظراتشان سانسور نخواهد شد. آنچه امروز از نظرات مردم در مورد سلمان رشدی میخوانم کلکسیونی است از فحش های رکیک و پاستوریزه که هرکس به اندازه وسع خود در آن شرکت کرده است. من اینک نه قصد ناسزا گفتن و زیرسوال بردن کسی را دارم که پیغمبر اسلام را به بازی گرفته و نه دفاع از نویسنده ای که در رئالیسم جادویی اثری خواندنی خلق کرده. من میخواهم در مورد متنفرین از سلمان رشدی بگویم. میخواهم بپرسم چه تعداد از کسانی که آن نظرات را نوشتند کتاب آیات شیطانی را خوانده اند. می توان دو فرض را برای آنان در نظر گرفت: یا کتاب را خوانده اند و یا نخوانده اند. اگر کتاب را خوانده اند و به محتویاتش معترضند بهتر است به شکل صحیح و عقلایی اعتراض کنند که قابل تأمل و بحث باشد چرا که به کار بردن یکسری الفاظ زشت و زننده و بدست گرفتن سنگ و چماق و حمله ور شدن به هم نه تنها دفاع از مقدسات محسوب نمی شود که نوعی زیر سوال بردن ارزش های دینی هم هست.این اقدامات نسنجیده جز بدتر کردن وجه مسلمانان نتیجه دیگری نمی تواند به دنبال داشته باشد و بر تبلیغات ضداسلامی صحه میگذارد. گروه دوم معترضین آنانند که بخاطر سخنان عده ای در مورد سخنان گروهی دیگر رگ غیرتشان بالا زده و معترض شده اند. کسیکه از مساله ای آگاهی ندارد نه می تواند دفاع کند و نه اعتراض کند. آنان که می گویند شخصی دروغ می گوید ،چه بسا خود دروغگو باشند و در این میان منافع خود را بجویند و بخواهند از آب گل آلود ماهی بگیرند. مگر نه این است که همان قرآن دستور می دهد ما باید ابتدا سخنان را گوش کنیم و از بهترین آنان پیروی کنیم پس چرا هنگامیکه سخنان را نشنیده ایم جبهه گیری می کنیم ؟ بدتر از آن اینکه چرا در جامعه ای که مدعی اجرای قرآن هستیم ،محتویات قرآن زیر پا گذاشته و جلوی خواندن مردم را میگیریم و نمی گذاریم مردم به واقعیت های پیرامون خود آگاه باشند و به بهانه های مختلف اقدام به ممنوعیت و سانسور عقاید می کنیم ؟ اگر سخنی باطل است بگذاریم منتشر شود چرا که باطل در برابر حق ضعیف است و بزودی از بین خواهد رفت و من نمی دانم چرا اگر در موضع حقیم از انتشار مبطل دیگران باید بترسیم. اگر مردم در صحت گفته های کسیکه تقلید و تبعیت باچشم بسته را میخواهد شک کردند ،فکر نمی کنم جای ایرادی بر مردم باشد ،زیرا این نتیجه طبیعی سانسور است که مردم نه به حقایق سانسور شده مطلع می شوند و نه حقایق سانسور نشده را باور میکنند.
اغلن – دهم مردادماه87
بعضی وقتها آدمی آزاد نیست . بعضی وقتها هم آزادی برای انسان وجود دارد. اما انسان وقتی که آزادی دارد و می تواند دو مسیر مختلف را انتخاب کند گاهی با تهدیدی مواجه می شود که در صورت برگزیدن یکی بر دیگری، گریبانش را میگرد . این حالت ممکن است ظالمانه باشد و شاید هم نباشد چرا که می توان آن را در دو حالت متفاوت مورد بررسی قرار داد. فرض کنید به شما بگویند که شما آزادید که به مدرسه فرزندتان کمک مالی کنید ولی اگر نکنید فرزندتان را در مدرسه ثبت نام نخواهند کرد، در این حالت آنچه از آزادی دیده می شود تنها لفظ آن است و نه معنای واقعی آن. در حالت دوم شما از نعمت آزادی برخوردارید و باز هم در صورت برگزیدن یکی بر دیگری عاقبت بدی در انتظارتان است ولی با حالت قبلی متفاوت است ؛مثل سیگار کشیدن ،شما آزادید که در مکان باز که دیگران را آزار ندهید سیگار بکشید یا نکشید اما اگر اقدام به سیگار کشیدن کردید سلامتی خود را از دست می دهید و باید منتظر بیماری و رنج آن باشید. در هر دو موردی که بیان شد آزادی به افراد داده می شود اما آزادی آنها با نتیجه ای که انتخاب یکی بدنبال دارد شاید بگونه ای محدود بنظر برسد و درست هم هست. اما این دو یک فرق اساسی با هم دارند و آن این است که در مثال ثبت نام در مدرسه ،محدودیت از جانب شخصی (که فرض میکنیم مدیر مدرسه است) وضع شده و قدرت انتخاب را محدود کرده است که این به معنای سوءاستفاده مدیر مدرسه از آزادی است که در اختیار دارد چرا که آزادی خود را طوری بکار گرفته که آزادی دیگران را محدود کرده است و کمک مالی کردن به مدرسه یا نکردن را که در یک موضع برابر قرار دارند را طوری به مخاطبان عرضه میکند که یکی بر دیگری ارجح جلوه میکند که در واقع اینطور نیست. اما در مورد سیگار، هرچند فرد بخاطر عواقب سیگار کشیدن ،قدرت انتخابش در سیگار کشیدن یا نکشیدن محدود می شود لکن به این نکته باید توجه کرد که سیگار کشیدن و سیگار نکشیدن در یک جایگاه برابری قرار ندارند که در انتخاب آنها هم از موضع برابر اقدام شود، سیگار نکشیدن بر سیگار کشیدن از لحاظ سلامتی (که محدود کننده قدرت انتخاب است) ارجحیت دارد و به همین جهت هم باید گفت که در این مورد آزادی تهدید نمی شود بلکه آنچه بهتر است در موضع بهتر و آنچه بدتر است در جایگاه بدتری قرار گرفته است . بعقیده من تفکیک این دو نوع آزادی در نگاه ما به هنجارهای جامعه اعم از قانونی و دینی و مذهبی تأثیر میگذارد و شاید در جهت تفکیک دین از خرافه نیز یاری دهنده باشد.
تصور اینکه من را بر سقف میل گنبدکاووس تنها گذاشته اند بسیار ترسناک است؛چرا که در اینصورت چند حالت برایم متصور می شود که همه آنها بگونه ای دردناکند. من از طرفی باید حواسم باشد که اشتباهی نکنم که پایم بلغزد و باعث شود من از آن بالا به پائین پرت شوم زیرا سقف این برج تاریخی
،مخروطی شکل است و ماندن بر روی آن کار بسیار مشکلی است . از جهتی دیگر ،به یقین ماندن بر روی این سطح برای همیشه امکان پذیر نیست و نیاز است که من هرچه سریعتر پائین بیایم اما ساختمان بزرگترین برج تاریخی-آجری جهان بگونه ای است که نمی شود مثل سنگنوردان از آن پائین آمد چرا که دیوارهای آن صاف بوده و جای پا ندارند حتی اگر هم داشته باشند هر متری که من از آن پائین بیایم برایم به اندازه ای وحشتناک خواهد بود که ترجیح میدهم خودم را از آن بالا به پائین پرت کرده و بمیرم اما مردن هم در زمانیکه به آن نیاز است به این سادگی نیست چون در این سقوط و رها شدن به سمت پائین مدت زمانی طول می کشد و در این فاصله بادی که به بدن من میخورد آنچنان چندش آور است که مو را بر بدنم سیخ می کند و به هیچ وجه دوست داشتنی نخواهد بود که آدمی آخرین لحظات عمرش را با ترس بگذراند و علت مرگش را هم ترس منجر به سکته قلبی یاد کنند؛ در نتیجه همان بهتر که من آهسته و آرام روی زمین گام برمیدارم و این حق را هم دارم که در این تابستان داغ زیرسایه باشم و نه آن بالا و زیر تیغ آقتاب! پس به نفعم خواهد بود اگر فکر بالای برج را از سر بیرون کنم و اگر هم نتوانستم ،فکر پائین آمدن و سقوط کردن از اوج را از سر بدر کنم که سقوط برای برخی عذابی دردآور است.
اُغلـُن – اول مردادماه87
در پاره ای از ادوار تاریخ ،مردم می پندارند که تحولی که ایجاد کرده اند پیروزی بزرگی بوده و گمانشان بر این استوار می شود که در حال دویدن به جلو هستند غافل از اینکه هر بار که پاهایشان را بلند میکنند تا گامی به جلو بردارند،زمین زیر پایشان سریعتر می چرخد که اگر به عقب نرفته باشند ، در جا زده اند.
اُغـلـُن- دوم تیر87
پی نوشت : قسمت فوتوبلاگ که شامل عکسهای آماتوری اُغـلـُن می شود، در منوی فارسی با عنوان "عکسهای آماتوری"و در منوی انگلیسی با عنوان "Photoblog " به این پایگاه اضافه شد. نظراتتان برای نویسنده وبلاگ ارزشمند است .
امروز رفتم دانشکده ، تا هم به چندتا از کارهای خودم برسم و هم اینکه ببینم نمره هام چطور بوده چون اگر می خواستم منتظر اعلام نمره اینترنتی باشم حالا حالاها باید منتظر می شدم. نمره هام که عالی بودند یعنی با اختلاف زیادی در بعضی درس ها از بقیه جلو افتاده بودم. احتمال اینکه من شاگرد اول کلاس بشم زیاده ، شاگرد اولی توی کلاسی که بچه هاش رتبه های دو رقمی کنکور را داشتند و تا مرز مرگ درس میخونند واقعاً لذت بخشه!
همین موقع دیدم طبقه دوم (محل برگزاری کلاسهای دوره ارشد)، یکی از اساتیدمون با چندتا از بچه ها به گفت و شنود مشغولند ، من هم رفتم و عرض ارادتی کردم! به من گفت توی امتحانت یک جا بد سوتی داده بودی ولی بخاطر برگه منظم و خوش خطت نیم نمره بهت دادم تا نمرت بشه 19.5؛ گفتم خیلی ممنون. این استاد ما هم مثل بقیه حقوقدانان که سعی میکنند از هر فرصتشون نهایت استفاده را ببرند، به من نگاهی کرد و گفت آقای ... مراقب امتحان باش ،من کار دارم بر میگردم.دیدم داخل کلاس ارشد سه نفر در حال امتحان دادنند. من حالا شده بودم مراقب امتحانی آنها.یکی از مسائلی که من همیشه با آن مواجه بودم اعتمادی بوده که اطرافیانم به من داشتند و من هم همیشه شرط امانت را رعایت میکردم. اما این بار قضیه فرق میکرد. من این بار با اشخاص هم شأن خودم مواجه نبودم ، آنها هم از لحاظ سنی و هم از لحاظ علمی از من بالاتر بودند، من نمی توانستم آنها را مراقبت کنم و جلوی آنها را بگیرم ، استاد باید به این نکته توجه میکرد که هرچند که تفویض این موقعیت از جانب استاد به من اختیاراتی را برایم به دنبال دارد ولی اختیارات را باید به کسی داد که بتواند آن را اجرا کند مثلاً به یکی از بچه های ارشد نه به من. شاید استاد این را می دانست و میخواست کاری کند که دانشجویانش نمره بگیرند. ولی این کار باعث رفع مسئولیت از من نمی شود. اینک من خودم را در دادگاه وجدانم بخاطر ارتکاب دو عمل مجرمانه محاکمه میکنم ، اول آنکه می بایست من شرط امانت را بجا می آوردم و مسئولیت محوله را به بهترین شکل انجام می دادم و دوم اینکه عمل من نه تنها مراقبت از دانشجویان برای جلوگیری از تقلب نبود که مراقبت از استاد برای تقلب دانشجویان بود تا مبادا استاد سر رسد و بچه ها غافلگیر شوند. ، من بخاطر تسهیل در وقوع جرم ،معاون جرم تقلب هم محسوب می شوم.
کم اتفاق می افتد من از عمل خودم پشیمان شوم چون برای هر عمل خودم دلایلی دارم، هرچند ممکن است از نظر بقیه اعمال من اشتباه جلوه کند ولی من چون برای افعالم دلیل توجیهی دارم از کرده هایم احساس پشیمانی نمی کنم ؛ ولی این بار هیچ چیز رافع مسئولیت من نیست و من بشدت پشیمانم و دیگر چنین مسئولیتی نخواهم پذیرفت.
اُغـلُن – 19 تیرماه 87

اغلنوس: بگو ببینم محتسوبس غصب چیز خوبیست؟
محتسبوس : یقیناً که ظلم بزرگی است.
اغلنوس: پس معنای غصب را میدانی؟
محتسبوس : غصب استیلاء بر حق غیر است به نحو عدوان.
اغلنوس : حال بگو ببینم این تعریف غصب را بر فکر و اندیشه هم می توان حمل کرد؟
محتسوبس: می توان آن را غصب فکری نامید.
اغلنوس : دوست عزیز من اینک به این سوال من پاسخ بده که اگر دیدی دوست تو راهی که میرود اشتباه است چه میکنی؟
محتسبوس: او را از آن راه باز میدارم.
اغلنوس: یعنی او را از آن مسیری که در پیش گرفته آگاه میکنی؟
محتسبوس : آری
اغلنوس: اگر او قبول نکرد چه میکنی؟
محتسبوس : بر گفته های خودم اصرار میکنم.
اغلنوس: اگر باز هم قبول نکرد آیا برای اینکه دوستت را از اشتباه باز داری به زور هم متوسل می شوی؟
محتسبوس : آری اگر لازم باشد.
اغلنوس: یعنی او را مجبور میکنی محتسبوس؟
محتسبوس : بله زیرا که راهش اشتباه است.
اغلنوس: حال به من بگو دوست مهربانم که تو از کجا میدانی که خودت اشتباه نمی کنی؟
محتسبوس : چون من آن راه را در گذشته رفته ام و به آن آگاهم.
اغلنوس:خب پس قبول میکنیم شکی در صحت گفته هایت نیست ولی آیا محتسبوس زور کردن تو به معنای زیر پا گذاشتن فکر و بی احترامی به او نیست؟
محتسبوس : آری ولی به نفع خود اوست.
اغلنوس: یعنی غصب که خودت گفتی که ظلم بزرگیست گاهی خوب است گاهی بد؟
محتسبوس : بله همینطور است اغلنوس.
اغلنوس: مگر تو خودت این اعتقاد سوفسطائیان را که"حقیقت نسبی است"را انکار نمی کردی؟
محتسبوس : آری چنین است .
اغلنوس :پس این را هم قبول میکنی که عمل تو غصب است و ظلم بزرگی است؟
محتسبوس : به جان عمه ام که حقیقت بزرگی بر من کشف شد.
اغلنوس: پس به این نتیجه رسیده ایم که غصب حتی برای هدف نیکو پسندیده نیست.
محتسبوس : آری اینچنین است،برای رسیدن به مقصد از هر راهی نمی شود حرکت کرد.
اغلنوس: از تو ممنونم محتسبوس که مرا در این بحث یاری کردی تا حقیقت را کشف کنیم.

سر یکی از کلاسهای عمومی (یکی از دروس مربوط به مسائل دینی)کنفرانس داشتم.در مورد سرگذشت گذشتگان در قرآن کریم صحبت میکردم. در این زمینه من نظر شخصی خودم را ابراز کردم که :
« دخالت خدا در احوال بندگانش بواسطه قوانینی است که بر دنیا حاکم ساخته و اینطور نیست که خدا خارج از این سنتها و روابط علی و معلولی در احوال بندگانش دخالت کند.من معتقد نیستم که خدا بر اقوام گذشته که منحرف شده اند عذاب الهی بفرستد و آنها را نابود کند؛ البته چرا معتقدم به این مسأله که اگر قومی راه انحراف پیش گرفت نابود می شود منتها نه با زلزله و سیل و صاعقه. خدا با بندگانش رابطه قهرآمیز ندارد که اگر خطایی از آنان سر زد عذابش را بر آنان فرو فرستد. نابودی قوم منحرف نتیجه طبیعی عمل آنهاست که بواسطه همان قوانینی است که خدا در جهان حاکم کرده.مثلاً اندیشه ها و مکاتب مختلف در قرن گذشته که چون از اساس و بنیه دچار ضعف و مشکل بوده اند و بیراهه رفته بودند درنهایت از بین رفتند و متلاشی شدند. من اعتقادی به این اندیشه های مردم ندارم که اگر در فلان نقطه ای سیلی آمد ، اگر زلزله ای آمد و عده زیادی کشته شدند عذاب الهی است. خدا انسانها را در دنیا آزاد گذاشته تا راه خودشان را خود برگزینند خواه میخواهند راه صحیح انتخاب کنند و شکرگزار باشند ،خواه میخواهند ناسپاس باشند و مبطل را برگزینند.»
استاد گفت :« منظورت از این حرفها چیه؟ یعنی تو میخوای بگی قرآن اشتباه میکنه و تو داری درست میگی؟خود خدا گفته که این عذابها بخاطر عمل اونها بوده؟ آدم های بزرگتر از تو از اینجور حرفها نمی زنند و...»
گفتم :« نه ،من به اونچه تو قرآن اومده معتقدم منتها دیدم نسبت به مطالبش فرق میکنه.»
استاد گفت :« بسه دیگه ، کافیه ! نمیخواد ادامه بدی، بفرما بشین. »
استاد نگاهش رو به سمت بچه ها کرد و گفت: « درسته که ما اینجا این فرصت رو بهتون دادیم که بیاین و حرف بزنین و کنفرانس بدین ولی دلیل نمیشه که هرچی میخواید بگید ، حرفاتون باید منطق داشته باشه ، نمیشه که به بهانه اینکه دارید مطلبتون رو میگید و نظرشخصیتونه به مقدسات توهین کنید که! اگر قرار باشه اینجوری رفتار کنید دیگه نمیزارم کسی کنفرانس بده...»
در نهایت کنفرانس من نه تنها هیچ کمکی به نمره این درس من نکرد که باعث شد علاوه بر صفری که گرفتم ،دید استاد هم نسبت به من عوض شود که احتمالاً روی نمره پایان ترم من هم موثر خواهد بود.
اُغـلـُـن- هجده خرداد 87
· درمورد عکس :
منبع : مجله نشنال جئوگرافی- ژوئن2005
عکاس : جی دیکمن
من به خدا معتقدم و به وجودش ایمان دارم .ولی خدای من خدایی است که من را آزاد گذاشته و آزادی تفکر و عمل را به من داده است.او بر من که در تفکراتم بیراهه رفته ام و به همین خاطرهم اشتباه عمل کرده ام ایرادی نمی گیرد و تنها عقوبتش برای غلطی است که من درستش را می دانستم. خدای من راه را اگر بواسطه دین به من نشان داده و اگر آن را راه نجات قرار داده و برنامه زندگیم ساخته ، بر من که نمی توانم آن را بفهمم ایرادی نمی گیرد و گناهی نیست بر من اگر به تفکری دیگر بگرایم و روشی را که میدانم چیست بر روشی که نمی دانم چیست برتری بدهم. خداوند من، مرا در مطالعه در هر زمینه ای آزاد گذاشته و تفکرم را محدود نکرده است.خدای من خواندن را دوست میدارد چه خوب و چه بد ، چرا که بد در مقابل خوب خود را نشان میدهد و خدایم میخواهد که من خوب را خودم تشخیص دهم .خدای من شک کردن را حرام نکرده و آن را واسطه شناخت خود قرار داده است . چنانچه اگرمن برخدایی که فراتر از وهم من است نتوانستم آنطور که هست ایمان بیاورم بر من گناهی نخواهد بود زیرا که او فراتر از وهم من است.
اُغلـُـن- 15خرداد87
------------------------------------------------------

نادر ابراهیمی درگذشت
۱۶خرداد۸۷
چندی وقتی است هر شب آقایی چاق و تپل و عینکی ، خسرو معتضد نام درشبکه دو حاضر میشود و برای مردم داستان تعریف میکند هرچندکه در معرفی ایشان در زیرنویس برنامه مورخ درج می شود اما من
معتقدم مورخ به کسی می گویند که تاریخ را آنگونه که هست نه آنگونه که ما می خواهیم روایت کند ، وظیفه یک مورخ بیان بدی همراه با خوبیهای گذشتگان است. اما معتضد هر شب نزدیک به 10 دقیقه آنچه باب میل حاکمین است بر زبان می راند. من طرفدار و وابسته به هیچ گروهی نیستم و در مقام دفاع از نظام سیاسی خاصی هم برنمی آیم ولی به هر حال نمی توانم ببینم آنچه با نام تاریخ به مردم عرضه می شود یک سری دروغ و خیالبافی است. زمانی که آقای معتضد در مورد اقدامات رضاشاه پهلوی سخن میگفت اوج فاصله گیری وی از وظیفه اش بود. اگر وقت اجازه می داد و وضعیت درس هایم سبکتر بود حاضر بودم هر شب مستند و مستدل خلاف گفته هایش را اثبات کنم(هر چند که او باید گفته هایش را اثبات کند نه من). این آقای مورخ در مورد راه آهن سراسری کشور که رضاشاه آن را صرفاً با اتکا به درآمدهای مالیاتی و بدون بهره گیری از منابع نفتی طی چندسال کوتاه احداث کرد و بندرشاه (بندرترکمن) واقع درساحل دریای خزر را به بندر شاهپور(بندر خمینی) در خلیج همیشه فارس متصل کرد ، بیان میداشت که حتی یک نکته مثبت در آن دیده نمی شود. ولی به نظر من یک پسربچه دبستانی هم میتواند نقش مهمی را که متصل شدن دریای خزر به آبهای آزاد در جنوب کشور ایفا میکند را درک کند . اما آقای معتضد یا خود نمی فهمد یا مخاطبینش را نفهم انگاشته است. جالب اینجاست که هر جلسه هم قبل از تعریف داستانش یکی دو دقیقه در مورد اینکه همه مردم کشور از من تعریف می کنند و به من علاقه دارند و ... صحبت میکند و جالبتر اینجاست که مخالفینش را افرادی بی سواد و مزدور و خائن و ... قلمداد میکند ،حتی یکبار افراد امثال من را که تحمل شنیدن اکاذیبش را نداشتیم، حشرات الارض خطاب کرد. مطمئناً لقب نهادن برای خسرو معتضد کار سختی نیست و میشود بدون هبچ گونه تأملی و بصورت بداهه القاب مختلفی برای او گذارد اما به هرحال نبایستی فراموش کنیم که از کوزه همان برون تراود که در اوست.
اُغـلُن- هشت خرداد 87
من می دانم و شاید شما خیلی بهتر از من بدانید که شادی و غم در زندگی ملازم یکدیگرند و زندگی سراسر غم نیست و سراسر شادی هم نخواهد بود و اگر بود بسیار زشت می شد. اگر قرار بود زندگی برای عده ای سراسر خوشی باشد آنها هیچ وقت معنای خوشی و شادی را درک نمی کردند چراکه خوشی وقتی معنا می یابد که غم و اندوهی وجود داشته باشد و خوشی و شادی آن است که انسان بداند که این لذت همیشگی نیست و سعی کند آن را غنیمت شمارد و به بهترین نحو استفاده کند؛ یا اگر قرار بود زندگی کلاً غم زده باشد هیچ دلیلی برای زندگی نمی ماند زیرا دلیل زندگی انسان، امید به خوشی هایی است که می داند روزی طعمش را خواهد چشید. ذات دنیای ما طوریست که شادی و غمش را به همه عرضه می کند و فکر می کنم بنّای این بنا عدالت را خوب رعایت کرده است و شاید شایسته باشد که به زندگی در این چنین دنیایی افتخار کنیم و تفکر گِله کردن از اجرای عدل را کنار گذاشته، شکر مخلوق خالقی عادل بودن را نمائیم.
اُغـلُن-11/اردیبهشت/1387
یک باور غلطی که منِ وبلاگنویس دارم این است که وقتی میخواهم مطلبی را برای وبلاگم آماده کنم ،با هزاران ذوق و شوق جملات و کلماتش را انتخاب میکنم و به همه ی آنها دل می بندم و چنان می پندارم که گویی میلیون ها نفر ، نوشته هایم را میخوانند و به آن فکر می کنند ؛ اما افسوس که واقعیت چیز دیگری است. بازدیدکنندگان وبلاگ من تنها سر می زنند تا سری زده باشند و شاید هم اصلاً نوشته هایم را نخوانند ولی نظری میدهند تا من هم به وبلاگشان رفته و مطلبشان را نخوانده برایشان نظری بگذارم تا دلشان به هیچ خوش شود. اکثر وبلاگهای موجود این چنین حالتی دارند و هر کس در عمق علت وبلاگنویسیش بعقیده من ،در پی گفتن ناگفته های خودش است و سخنی که نیست طاقت که ز خویشتن بپوشند را در وبلاگشان می گنجانند تا برایشان دوستی شود که محل رازشان باشد. حرف هایی که جزیی از شخصیت ماست و دوست داریم آن را به کسی بگوییم ولی چون نگفته ایم ، یا نتوانسته ایم بگویم یا نگذاشته اند بگوییم، به عقده ای در وجودمان تبدیل شده و اینجا سعی می کنیم عقده های خودمان را خالی کنیم تا شاید انسان سالمتری برای خودمان در درجه اول و شاید در درجه بعدی برای جامعه مان باشیم. ما با نوشته هایمان بدنبال اثبات عقایدمان نیستیم ،ما بدنبال ادبیات و سیاست و فرهنگ و علم و دانش نیستیم، ما ناخودآگاه در پی اثبات تنهایی خود هستیم و به همین خاطر است که می نویسیم و نظر بقیه برایمان اهمیت می یابد تا دلمان شاد شود به اینکه کسانی هستند که برای ما و فکر ما اهمیت قائل می شوند. ما در اینجا فقط و فقط میخواهیم که تنها نباشیم، همین و بس!
اُغـلـُن- 2/اردیبهشت/87
من زیاد خواب نمی بینم و همان بهتر ! برایم اصلاً مهم نیست که خواب ببینم یا نه. هدف من این است که بخوابم تا این نیاز زیستی بدنم را ارضاء کنم نه اینکه بخوابم تا در خیابانهای بی انتهای رویا پرسه بزنم.من علاقه ای به این ندارم که پدربزرگ دوستم با حفظ سمت خاله من باشد و من به او پول بدهم تا برای خودش لواشک و پفک بخرد؛ یا به هیچ وجه دوست ندارم از جای بلندی که نمی دانم کجاست بیفتم و دراین سقوط آزاد و پس از تجربه 50-60 متر ترس و وحشت توصیف ناشدنی به زمین بخورم و بجای اینکه روح از بدنم خارج شود ،تازه به تنم برگردد و من بیدار شوم ؛ من هیچ علاقه ای به اینها ندارم.
شاید خواب ها از نوع بدش باشند که در اینصورت باید بگویم خواب بد ،خوب نیست چرا که جز یأس و غم برای آدمی چیز دیگری ندارد. شاید هم خواب ها خوب باشند ولی خواب خوب تنها آرزوی روحی است که تحققش را در رویا جستجو میکند و وقتی با واقعیت رو برو می شود رنگ می بازد و جا می زند.این احتمال هم وجود دارد که خوابی راست باشد و بقول مذهبیون رویای صادقه باشد که اگر از آینده خبر دهد من از کجا بفهمم که از آینده خبر داده و از کجا معلوم ناشی از شام سنگینی نباشد که خورده ام؟ و اگر خواب نیاز به تعبیر داشته باشد کجاست مفسرش که حدیث مفصل خواند از این مجمل؟در کتب تفسیری هم که من دیده ام تناقض چه بیدادها که نمی کند! پس در نتیجه اصلاً هیچ فرقی نخواهد کرد که من خواب ببینم یا نه ، خوابم خوب باشد یا بد ، دروغ باشد یا صادقه چرا که من در آن اراده ای ندارم و بر چیزی که من و تو در آن بی اراده ایم ، غصه نباید خورد و شاید بایستی گذاشت رویاهایمان هر غلطی که میخواهند بکنند.
اُغـلـُن- 24 فروردین 87(ویرایش متن نوشته شده در آذر 85)
جمهوری کمونیستی چه معنایی دارد ؟ چه معنایی جر علاقه عده ای به قدرت که به بهانه خواست مردم، جمهوری را مقید کرده اند . اگر جامعه کمونیستی است و اگر کمونیسم راه نجات است پس باید خود، راه های رسیدن به آرمانهایش را هم داشته باشد و اگر ندارد و اگر موفق نشده چرا باید بر آن اصرار ورزید و جمهوری را مقید کرد؟ جمهوری معنایی وسیع دارد و به اندازه ای بزرگ است که می تواند کمونیسم را هم در بر بگیرد . جمهوری برخواست ملت استوار است و اگر خواست ملت این باشد که جامعه ای با آرمانهای چپی داشته باشند نمایندگانی با این گرایش را انتخاب خواهند نمود و نیازی به برقراری نظام جمهوری کمونیستی و قرار دادن کمونیسم بعنوان اصل تغییرناپذیر قانون اساسی نیست و بدین ترتیب ملت هر گاه در اندیشه هایش تجدید نظر کند می تواند بدون خونریزی و انقلاب و حرکتهای مخرب ،اندیشه هایش را عملی کند. اگر خواست ملت حق است و حکومت بدون مشروعیت معنا نداشته باشد مطمئناً و به یقین جمهوری مطلق بهترین نظام سیاسی ممکن خواهد بود. باید بگویم علت ایجاد چنین حکومتهایی که جمهوری را مقید می کنند به نظر من علاقه شدید سیاسیون معصوم و علاقمند به سرنوشت مردم به قدرت است و با تغییراتی در اساس جمهوری که آن را از شکل دموکراتیک خود می اندازد ،به خواسته های شوم خود می رسند. نباید فراموش کرد که حاکمان تا جایی که امکان داشته باشد قدرت خود را رها نخواهند کرد و این مردم هستند که باید با افزایش بینش و اطلاعات سیاسی خود ، آزادی خود را تأمین نمایند و می بایست خودشان از حقشان دفاع کنند و نباید منتظر فرستاده ای از جانب خدا باشند که همه چیز را اصلاح نماید و عدالت را برقرار نماید چرا که اللهَ لایُغَیِّرَ مَا بِقَومٍ حَتّی یُغَیِّرُوا مَا بِأنفُسِهِم.(آیه 11 سوره رعد)
اُغلـُـن- 11/1/1387
سالها بود که نهانم عیان بود ولی کسی آشکارا دمی نمی زد و من در کوچه ی علی چپ دوست و آشنا ،ساکن رسواشده ی آبروداری بودم اما اینک آرام آرام شیطنتهای اطرافیان گل میکند و آنچه را که من از خودم در نگاه های دیگران میخواندم،امروز بر زبانشان می شنوم و البته این برای من بسیار خوشایند می بود اگر قرار بود قراری باشد و من دوست داشتم رسوا شوم تا راهم که نه به خود می پویم و نه می دانم به چه علت می پویم هموارتر شود ولی مثل اینکه اصلاً قرار نیست راهی باشد هر چند که بود و سرانجامی نباشد هر چند که بود و اینک من بسیار آشفته ام از این آشفتگی و می نویسم تا شما نفهمید ولی خود،خوب بفهمم تا بلکه آرامتر گردم که درد و دل کردن آدمی را سبک میکند و وای بر من و البته بر تو به جهت این دنیای چندساله که ساختیم که نمی توانم با کسی بی نقاب سخن بگویم و ای کاش در 4-3 سالگی خود باقی می ماندم تا آنچه را میخواهم بلند فریاد بکشم و از از دست دادنش بلند گریه کنم و خودم باشم همانطور که هستم ؛خودم بی نقاب.
اُغلُن 5/1/1387

حسین رضازاده ؛ قهرمان المپیک ، جهان پهلوان ، قویترین مرد جهان و ...
زمانی از این مرد خوشم می آمد ، وقتی او در تیم ملی وزنه برداری بود خیالمان آسوده بود که حداقل یک مدال طلا می گیریم ، نوعی احساس افتخار داشت که او هم ایرانی است اما این مردک بنظر من با کارهای بیهوده که در خور شخصیتش نبود ،ضعفش را نشان داد. شاید انسان می بایست قبل از اینکه جسمش را قوی کند ،روح خود را قوی میکرد تا حسین رضازاده وقتی در اوج محبوبیت بود ، برای کسی چاپلوسی نکند(هر چند که فاعل و مفعول چاپلوسی نکوهیده اند ، اما از آنجا که قدرت رضازاده کمتر است به او معطوف می شوم.) نمی دانم آیا حرفهای بی ارزشش فایده ای برایش داشت جز دیدن صحنه و دادن پیام تبریک ؟ اگر به همین راضی است بدا به حالش که مردم هزاران برابر بیشتر و بهتر این کار را انجام می دهند و اگر فواید دیگری داشت پس چرا ملت ، جهان پهلوان خودشان را در شبکه های ماهواره ای لس آنجلسی آن هم برای تبلیغات یک بنگاه در دبی می بینند؟ من مطمئنم این شایسته فردی با چنین جایگاهی نیست،شاید حسین رضازاده مثال نقض ضرب المثل «عقل سالم در بدن سالم است» باشد و احتمالاً به سودش بود اگر از علی دایی کمی غیرت می آموخت که برای کسی سرتعظیم فرود نیاورد و کارهایش را فقط برای خودش ، هموطنانش و ابوالفضلش انجام دهد.
اُغلـُـن – اسفندماه 86
اینبار خواستم درباره فیلم my life without me صحبت کنم که شبکه دو هم چند وقت پیش این فیلم را با
عنوان «زندگی من بدون من» پخش کرد. این فیلم داستان زن جوان (Sarah Polley)23 ساله ای هست که دو دختر کوچک (پنی و پستی) دارد، که اولی را در هفده سالگی بدنیا آورده و خیلی سریع وارد زندگی جدی شده که قدرت انتخاب و تصمیم برای زندگی آینده را از او گرفته. شوهر این زن(Scott Speedman) پس از مدتی بیکاری ،شغلی برای خودش دست و پا میکند و خود این زن هم شبها را به سختی کار میکند ولی درکل یک زندگی شادی را دارند... زن چند بار حالش بهم میخورد و از حال میرود ، زن بخیال اینکه حاملست به دکتر مراجعه میکند ولی متوجه میشود که بیشتر از دو ماه زنده نیست ، آنوقت هست که قسمت های جالب فیلم شکل میگرد و تصمیمات جالبی میگرد...
این فیلم چیزی شبیه فیلم « در امتداد شب »پرویز صیاد هست یا شبیه به وصیت نامه گابریل گارسیا مارکز. در کل به نظر من این فیلم ارزش این را دارد که انسان 106 دقیقه از عمر یکبار مصرفش را برای دیدن این فیلم بگذارد.
پی نوشت : خودم میدانم که این نوشته شبیه به معرفی فیلمها در مجلات است ولی به نظر من نباید آثار هنری را شرح داد و بایستی مستقیماً خود اثر را برای شناخت نظاره کرد، چرا که در این حالت زیبایی هنر از بین میرود. هدف من از این مطلب صرفاً معرفی یک فیلم خوب بود.
اُغلُن-اسفند86
چند روز پیش سگ یکی از دوستانم دار فانی را وداع گفت؛ البته من اصلاً حال و حوصله غصه خوردن برای این موضوع را ندارم . من بیشتر نگران مردم تاجیکستان هستم ، تاجیکها مردم خوبی هستند،شنیدم فارسی هم بلدند صحبت کنند. بیچاره ها خیلی فقیرند، در حال جان کندن هستند و بسیار بی چیز تشریف دارند به همین جهت من از اقدام دولتمان بسیار مسرور شدم که چهار و نیم میلیون لیتر انواع موادسوختی بی زبان مادرمرده را بصورت رایگان به تاجیکستان اهدا کرد، احساس کردم یک بار سنگینی از دوشم برداشته شده چرا که ما انسانیم نمی شود که ما در ایران ماهیانه صدلیتر بنزین داشته باشیم ولی آنها نداشته باشند، ما که دلمان از سنگ نیست ،تازه یک صدلیتر دیگر هم برای عیدنوروز داده اند.دگر چه میخواهی؟
اُغلُن-اسفند86
من خودم را هم نمی فهم حتی ؛ تو را چگونه بفهمم ؟!
ولی این را می فهمم که تو چیزی نمی فهمی و من هم .
(اقلن-بهمن86)
وقتی خواستم بی نقاب باشم ، عزمم جزم بود که واقعاً خودم باشم ، همانطور که هستم و دوست دارم باشم ؛
اما ، من نتوانستم ؛
چرا ؟ زیرا ...
یعنی این زیرا آنقدر بزرگ است؟ تا این حد که من به خودسانسوری کشیده شده ام؟ این زیرا می شود که نباشد ؟
نه به گمانم اُقلُن ، بعد از هر ابر ، ابر دیگری است.
(اقلن-بهمن86)
غزلی در نتوانستن
از دستهای گرم تو
کودکان توامان آغوش خویش
سخن ها می توانم گفت
غم نان اگر بگذارد.
نغمه در نغمه درافکنده
ای مسیح مادر، ای خورشید!
از مهربانی بی دریغ جانت
با چنگ تمامی ناپذیر تو سرودها می توانم کرد
غم نان اگر بگذارد.
رنگ ها در رنگ ها دویده،
ای مسیح مادر ، ای خورشید!
از مهربانی بی دریغ جانت
با چنگ تمامی نا پذیر تو سرودها می توانم کرد
غم نان اگر بگذارد.
چشمه ساری در دل و
آبشاری در کف،
آفتابی در نگاه و
فرشته ای در پیراهن
از انسانی که توئی
قصه ها می توانم کرد
غم نان اگر بگذارد.
(احمد شاملو)

انسانها یا قبلاً مُرده اند یا قرار بمیرند. این یک واقعیتی است برای همه ، اما این حقیقت برای مردمان مختلف متفاوت است. مثلاً اواریست گالوا در دوئل کشته شده ، منصور حلاج سنگسار شده، ژولیوس و اِتِل روزنبرگ اعدام شدند، مرلین مونرو خودکشی کرد، یا الویس پرسلی سکته قلبی کرد و مرد ، جیمز دین در یک سانحه رانندگی کشته شد، جان اف کندی ترور شد، اودری هپبورن بخاطر سرطان فوت کرد، میشل فوکو بخاطر ایدز ، صدام حسین دار زده شد و لویی شانزدهم هم سر به گیوتین سپرد ؛ ما هم مثل اینکه قرار توی منزلمون از سرما یخ بزنیم و بمیریم!
گلّه ما را گِله از گرگ نیست کاین همه بیداد شبان میکند (حضرت سعدیرض)
ایندفعه میخام شما رو با چند تا از اصطلاحات ترکمنی آشنا کنم. بهر حال یادگرفتن هیچ چیزی بی ضرر نیست.
آرمانگ (arman) : خسته نباشید و در جواب گفته میشه :بار ول (bar vol)
برای بیان تشکر : ساغ ول (sagh vol) و در جواب گفته میشه : خواهش ادیان(khahesh edyan)
برای احوالپرسی گفته میشه : قورقوم مه؟(ghor ghom me)و در جواب گفته میشه : یخشه(Yakhshe)
برای تبریک عید گفته میشه : عید قوتله بولسن(eid ghotle bolsen)
برای خوش آمد گویی گفته میشه : خوش گلدینگز (khosh galdeniz)
![]()
سلام☺
آقا شما فرهنگ و تمدن دارین؟☻
داشتیم داداش تموم کردیم. برو فردا بیا. ☺
فردا بیام حلّه؟☻
تا فردا خدا بزرگه . ببینیم چی پیش میاد. ☺
جالب اینجاست ، ما که فرهنگ خودمون رو داریم گاماس گاماس از دست میدیم و فرهنگ دیگه ای رو می پذیریم بدون اینکه خودمان بفهمیم ، هیچ تلاشی در جهت زنده نگه داشتن نام فرهنگ و تمدن گذشته خود نمی کنیم! درست است که دوران آنان گذشته ولی برای حس افتخار ، داشتن پشتوانه ، داشتن الگو و بهبود وضعیتمان در دنیای کنونی که به آنها نیاز داریم. زنده کردن نام کورش کبیر و داریوش بزرگ چه ایرادی داره ؟ (در مورد این دو شخصیت بعدا حسابی خواهم گفت) یا بعد از اسلام ؛ چرا به حضرت مولانا آنچنان که شایسته است توجه نمی کنیم ؟ چرا در سال جهانی مولانا ما ایرانیان خبری از آن نداریم؟ چرا کشورهایی مثل ترکیه ، افغانستان ، تاجیکستان ، قزاقستان (حالا من نمیدونم به این یکی چه ربطی داره؟) برای مولانا همایشهای بین المللی میگرن و ما نهایت کاری که میکنیم یک مثنوی خوانی و پخش رقص سماع با حضور ده-بیست نفر هست؟ ولی همایشهای بین المللی درباره ... میگیریم که ... . جالب اینجاست من توی ماه مبارک رمضان امسال بود که مجری یکی از برنامه ها که خیلی هم برنامش گسترده است و مسابقه هم میزاره ، اومد و به حضرات مولوی و سعدی توهین کرد و ... اونوقت همین کارها رو میکنیم که ابن سینا میشه عرب ،مولوی میشه ترک و افغان

